پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

من راهی توام ای مقصد درست! [اگه دنبالم میکنید توقع دارم این پست رو تا آخر بخونید]

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • سه شنبه ۱۴ فروردين ۹۷
  • ۱۱:۵۵

شیرینی خداحافظی

همین به عقب نگاه نکردن هاست.

خداحافظی که میکنی، هر چقدر هم که دلت برگشتن بخواهد...

این انرژی و توانایی را داری که بروی،

این قدرت را به خودت میدهی که نباشی.

خداحافظی کردن یک هنر است!

خداحافظی سلاح انسان های دلگیر و تنها است.

آن هایی که با نبودنشان کک کسی هم نمیگزد

و با نبودنشان توجهی جلب نمیشود...

بارها و بارها خداحافظی کردن تنها یک دلیل دارد:

وقتی کارد به استخوان رسید

خداحافظی سلاحی برای جلب توجه میشود.

کلمه ای فاقد حس، 

فقط برای رفع تکلیف...

دلیل خداحافظی فقط حرکت به سمت روزنه ها نیست

خداحافظی نه یعنی من نیستم!

عاشقانه ترین خداحافظی ها وقتی است که از نبودنت مطمئن میشویم

شیرینی خداحافظی زمانی است که تو غرق خوشبختی هستی و من نامعلوم الحال ترینم!

وقتی است که صدای خنده های مستانه ات تا عرش کبریایی برود و گریه های پنهانی من دل سنگ را هم به درد آورد

این است تفاوت بین ما!

اما روزی این ورق برخواهد گشت و منتظر بمان و نظاره گر باش:)


+ آمانیتا تا فردای کنکور نمینویسه... میشه براش آرزوی موفقیت داشته باشید؟ آرزو کنید دوباره آرزو به دل نمونه؟

++ دیگه این که حلال کنید، مخصوصا به خاطر اون پست:/ هنوز هم عذاب وجدان دارم بابتش...

+++ انتقادی، پیشنهادی، حرفی، حدیثی... میتونید حتی ناشناس هم بگید

++++ خیلی التماس دعا


زین چه بگفت دلبرم، عقل پرید از سرم!

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • دوشنبه ۱۳ فروردين ۹۷
  • ۲۳:۱۴

برای چهارمین سال سیزده به در، سیزده به در نبود و برای منی که همیشه در دامن طبیعتم ١٣ و ١٤ و بهار و تابستون فرق نداره:) گرچه اگه درس نداشتم از بیرون رفتن لذت میبردم… بگذریم:) بعد از مدتی اومدم با تل مامان توی گروه خانواده ی مادری سر و گوشی آب بدم دیدم یه آهنگ فرستادن ویژه ١٣فروردین: سال دیگه سیزده به در خونه شوهر بچه بغل:| این جمله رو مدام تکرار میکرد! منم بلند بلند میخوندم: سال دیگه سیزده به در، ویلای خاله، گری (=اسنل) به بغل:)) بعد دیدم خاله آنلاینه زنگ زدم به واتس آپش. از شما چه پنهون خواستم ببینم رفتن ویلا یا نه:) پسرخاله جواب داد. پرسیدم کجایید؟ گفت درسته ویلاییم ولی یه لحظه صبر کن تا دوربین رو بگردونم ببین چه خبره… خاله داشت برگه های بچه ها رو تصحیح میکرد و با ٤-٥ تا زن هم حرف میزد:/ ، شوهرخاله داشت با دوستاش درباره عمل نمیدونم چی چی حرف میزد و شلوووغ بود چه جوری! ٤-٥ تا بچه کوچیک دور استخر میدویدن:/ بعد گفت حالا اوضاع منو ببین! یه سری کاغذ ریخته بود جلوش! پرسیدم اینا چیه؟ گفت دارم فلان کتاب رو خلاصه میکنم (درباره تئاتر یونان:|) و ادامه داد خونه بودیم بهتر بود، این چه وضعیتیه:| همون لحظه که لنز دوربین فوکس کرده بود روی برگه ها چشمم افتاد به یه کلمه!! یک کلمه ی آشنا… اون کلمه هست خط چهارم ینی چی؟ ضد قهرمان! هماورد! و توضیح داد… پرسید چطور؟ گفتم تا جایی که یادمه اینو توی کتاب فربد که درباره فارماکولوژی و بیوشیمی بود دیده بودم:/ گفت شاید اشتباه میکنی. گفتم نه! گفت وایس! باباااا بابا توی بیوشیمی فلان کلمه کاربرد داره؟ صدای باباش رسید! آرهههه… گفتم دیدی که اشتباه نکردم! راستی گوشی خاله دست تو چی میکنه؟ گفت دیدی که بساط غیبت خاله خانباجی ها پهنه تازه داره برگه هم صحیح میکنه، البته تصحیح که چه عرض کنم یکی هم تموم نکرده:/ الان میاره میده من براش صحیح کنم، حالا ببین:// گوشی اش رو هم داده من که حواسم بهش باشه اگه کسی زنگ زد…

رفتم توی فکر! راستش من اون کلمه رو توی کتاب بیوشیمی ندیده بودم و دروغ گفتم:| اون کلمه ی آیدی اونه... معنیش رو از یاسمن و کاملیا پرسیدم خوب متوجه نشدم و گل خاتون (یه بلاگر عزیزِ وب حذف کن!) برام توضیحش داد! اما الان منظورت کدوم معنیشه؟ چرا همیشه اینقدر مجهولی؟ چرا دوست داری هر کسی درست متوجه ات نشه؟ چرا خط سومی؟ گیجم کردی! لعنتی!

+ سلام، سیزده تون به در و شادی:)

- علیک سلام:) همچنین سیزده شما هم به درس و خرخونی! بیرون که نرفتین؟

+ نه بابا درس داریم:)

- امر؟

+ احوال پرسی و اینا…

- هیچ وقت اهل احوال پرسی و تعارف و اینا نبودی، بگو

+ این آیدی ات معنیش چیه؟ خیلی وقته رفته روی اعصابم، امروز کاسه ی صبرم لبریز شد:|

- عجب! پس تو هنوز هم دست از غرورت برنداشتی! یه سوال بود میپرسیدی اینقدر اعصاب خوردی پیش نیاد:/

+ مگه تو دست از مجهولیتت برداشتی؟!

- مجهولیت:) آدم یاد معلولیت میفته :دی

+ معنی رو میگفتی…

- تو چی فکر میکنی؟

+ ایهام داره؟

- آره، آفرین! ضد قهرمانِ یک نمایشنامه ی تراژیک که همه چیز رو پارادوکسیکال میبینه و میخونه! 

+ کمرم شکست:/ این دیگه چیه:/ 

- خیلی دوستش دارم:) میدونی اولین کسی هستی که فهمیدی ایهام داره؟! پزشکی ها از جنبه ی بیوشیمی دیدنش و هنری ها هم هنری! خلاصه که "هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من" ولی چشم و گوش تو اون نور رو داشت:) آفرین!

+ حالا چرا ضد قهرمان؟

- چون همیشه آدم بده ی قصه ها منم!

+ [تو همیشه قهرمان بودی و هستی و خواهی بود حداقلش قهرمان منی…] تو که همیشه موفق بودی! ما چی بگیم وقتی این حرف توعه!

- تا موفقیت رو چی معنی کنی!

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن...

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • دوشنبه ۱۳ فروردين ۹۷
  • ۱۲:۴۷

امروز پرکارترین روز سال است برای من.

باید گره از تمام سبزه های این شهر باز کنم

مبادا کسی تو را آرزو کرده باشد...!



«مَشیه» و «مَشیانه» دختر و پسر دوقلوی کیومرث [اولین انسان] بودند که روز ۱۳فروردین، نخستین بار در جهان با گره زدن دو شاخه گیاه «موُرد» ازدواج کردند.

+ صرفا جهت یادآوری ۱۳ فروردین ۹۴ که داشتیم تاریخ بلعمی و همین قسمت های کیومرث و مشیه و مشیانه و اینا رو میخوندیم :)

   باز هم منابع المپیاد دوره ۲۸ :|

سخنی با خوانندگان وب آمانیتا موسکاریا

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • شنبه ۱۱ فروردين ۹۷
  • ۱۳:۰۹

سلام

خوانندگان عزیزِ کنکوریِ گل:) به خدا منم کنکور دارم ها… امیدوارم از حرفم ناراحت نشید! منم مثل تک تک شما کنکور دارم، وقت تنگه… هر روز کلیییی کامنت در مورد کنکور برای من نوشته میشه که خب نه دلم میاد جواب ندم نه دلم میاد سرسری جواب بدم چون به هر حال شمایی هم که سوالی پرسیدید وقت صرف نوشتن کردید  ولی از اون طرف هم من یه هدف دارم که مستلزمِ رتبه ی اقلا زیر ١٠٠عه:/ 
اگه بخوام ٢٤ساعت روز رو صرف جواب دادن بکنم پس کی درس بخونم؟! بعضیا هم که هی میگن لطفا زود جواب بده:/
من نه تلگرام نه اینستاگرام نه وایبر نه لاین نه توییتر نه سیمکارت، هیچییی ندارم! فقط همین یه وب رو دارم اون هم برای تخلیه افکاریه که توی ذهنم مجمتع میشه و نمیذاره درس بخونم یا یه جور تفریح کوتاه چون من با کسی در ارتباط نیستم و بیرون از خونه هم به ندرت میرم… اگه اینجا میام برای اینه که با چند نفر صحبت کنم دلم نپوسه و اگه قرار باشه ضرر وب اومدن از سودش بیشتر باشه مجبورم موقتا ننویسم:(
دوست دارم کامنت ها باز باشه، چون بسته بودنش یه جور حالت دیکتاتوری داره که من متلکم وحده ام و بقیه مجبورن فقط خواننده باشن، بدون بحث یا تبادل حرفی و منم دوست ندارم این وضع رو…
و باز هم معذرت میخوام از حرفام و باز هم شرمنده ام…
خودتونو جای من بذارید یه لحظه… شما یه نفر هستید و فقط یه کامنت میذارید و میرید اما منم یه نفرم که باید به کلیییی سوال خصوصی و عمومی جواب بدم:(

در مورد کامنت های غیر درسی مشکلی ندارم چون خارج محدوده ی درسه:)

موضوعات دوم و سوم/ خطاب به جوجه و پریا جان:)

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • شنبه ۱۱ فروردين ۹۷
  • ۰۱:۵۰

نتیجه ی آزمون ٧فروردین: ٢٠٠تا افت کردم:/ برای هر ٢تا دفترچه وقت کم آوردم:/ فیزیک ٤٠٪؜ زدم:/

مامانم تا ٢-٣ ساعت فقط جیغ میکشید و به حدی عصبانی بود به خاطر فیزیک که اصلا متوجه ١٠٠ ریاضی و ادبیات و عربی نشد:/ باورتون میشه که من ریاضی ١٠٠ زدم؟ اون هم ریاضی ای که هندسه قاطیش بود. هندسه هموم کابوسِ همیشگیم! و این فقط به خاطر معجزه ی عشقه! واژه ی عشق ایهام داره؛) هم به عشقِ دلبر، هم راستش عشق به همون هندسه ی کابوسی (چنین گفت محمد که عاشق هندسه شو و ما نیز سمعا و طاعتا گویان اطاعت امر نمونده و غلام حلقه به گوش و مرید هندسه گشتیم، فوقع ما وقع :دی)

البته این نتیجه ی درخشان(!) از همون بد درس خوندن کذایی نشئت میگیره:/

درخواست فائزه: عاقا ما یه دفتر نکته ی زیست داریم که برای نوشتنش خون دل ها خورده ایم، رنج دوران برده ایم و حاصل تلاش چند ساله و هنوز هم در حال تکامله:) یک روز صبح آزمون دستم بود و داشتم مرور میکردم فائزه دیدش:/ حالا ازم خواسته بهش بدمش:| خب نمیتونم و نمیخوام بدمش ولی توی رودربایستی هم گیر کردم، چه کنم؟!

کل بازه ی آزمون ذهنم درگیر کراش متقلب و درخواست فائزه بود و ای کاش نبود، ای کاش بتونم جوری بشم که محیط روی ذهنم اثر نذاره…

.....

مخاطبه ها: با کمی اختلاف حرف هردوتون یه چیز بود و من شرمنده تونم که به خاطر وقت کمم مجبورم خلاصه و با هم جوابتونو بدم:( ببینید هیچ کس نمیدونه چی میشه! دوستی داشتم که سال٩٦ کنکور سومش بود و درست یک هفته مونده به کنکور و آزمون آخر قلمچی دیدمش و گفت که خسته شدم و فهمیدم توی این چند سال آدم نشدم و حتی از ٩ساعت هم نتونستم بیشتر درس بخونم، اگه همون سال اول لیسانس رفته بودم الان نصفش هم تموم شده بود… امسال هرچی قبول شم میرم! فیزیو، رادیو، پرستاری، هرچی!

خب حق هم داشت خسته شده بود! میدید که همه دوستاش دانشجو شدن و اون تنها مونده و ترازش از ٦١٠٠ بالاتر نرفته. نتایج اومد، پزشکی نیمسال اول جندی شاپور قبول شد و الانم با سهمیه ی هیئت علمیش داره شیراز پزشکی میخونه! میبینید کسی که معتقد بود عمرش رو تلف کرده چطور موفق شد؟ از یه جایی به بعد زندگی ها تغییر میکنه، ینی قرار نیست لزوما شما و دوستاتون یه آینده داشته باشین، همه پزشک شین، همه سال اول یا دوم یا سوم یا هرچی وارد دانشگاه شید! اول که نباید ناامید شد و باید تا میتونید آرامشتونو حفظ کنید! به قول آ. قلمچی بعد عید رتبه ها جا به جا میشن و علتش زیاد درس خوندن نیست از دور خارج شدن عده ای باعث میشه بقیه پیشرفت کنن! و تغییر فصل هم یکی از عوامل این تغییره! بهار کرختی و افسردگی میاره. از طرفی داریم به کنکور هم نزدیک میشیم. پس جا نزنید و پیش داوری نکنید! بذارید بعدا بگیم کنکور سال n-ام و برای بار n-ام کنکور دادن چه مزه ای داره :دی

درصد کمی از پشت کنکوریا موفق میشن چون از شکست مجدد میترسن! اولش باید با خودت کنار بیای و شرایطت رو بپذیری و بدونی که خیلی ها مثل تو مردودی رو دیدن! دوم نقش خانواده خیلی مهمه، خیلی! این که حامی باشن، کنار بیان با وضعیتت، مهمونی رو کم کنن، سفر تعطیل شه، از نظر عاطفی کمک حالت باشن. سوم باز هم خودت! ناشنوا باشی وقتی تحقیر میشی، مسخره میشی، نیش و کنایه میشنوی و … و غیر هدفت چیزی رو نبینی! چهارم صبور باشی! قرار نیست هرچی میخونی در دم نتیجه بده! هر فرآیندی زمان بره متاسفانه.

 در مورد خودم من سال اول مردودیتم اینقدر راحت کنار اومدم که همه به عاری و بیخیالی و اینا متهمم میکردن! انواع و اقسام حرفا رو شنیدم از دوست و فامیل! دوستام به جز ٢تاشون همه فراموشم کردن:( برای خودم هم سخت بود نیش و کنایه ها چون هرچی باشه من توی خانواده ای زندگی میکنم که ١٣نفر قبل من پزشکی قبول شدن و همه منو با اونا مقایسه میکردن:( اما مامان بابام از هیچی دریغ نکردن، هیچی! و اگه اونا نبودن من نمیتونستم ادامه بدم! حتی همین الانش هم مامانم میاد برام هندسه حل میکنه:) من یهویی پیشرفت نکردم! خیلی روزا در حد مرگ گریه کردم بابت افت هام اما ناامید نشدم چون هیچی توی دنیا از بین نمیره اگه تلاشم برای یک آزمون خاص بیهوده بوده مطمئنا توی کنکور اثرش رو میبینم:) و توکلم بر خدا بوده و هست. هر روز زیارت عاشورا میخونم و دعا میکنم که به تلاشم برکت بده و خیلی آرامش پیدا میکنم:) در کل آدم آروم و بی استرسی هم هستم و معتقدم که حکمتی بوده برای این دیر رسیدن ها [البته چندان اعتمادی هم به رسیدنِ امسال ندارم:|] و خب این پشت کنکور موندن برای من خیلی سودها داشت از لحاظ شکل گیری شخصیت فعلیم… یه دختر یکی یه دونه ی لوس که تبدیل شد به یه آدم قوی که فهمید هرچیزی راحت بدیت نمیاد، باید تاوان داد. باید از بعضی چیزا گذشت تا به مقصود رسید و من هیچ وقت ناراحت نشدم از این همه بد بیاری…

مهشاد دوستم برای مثال چشم نداشت ببینه بقیه رفتن دانشگاه و دید حوصله ی پشت کنکور موندم نداره، رفت خارج! دیگه خودتون شرایطتون رو بهتر در جریانید…

تمت.

موضوع اول

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • پنجشنبه ۹ فروردين ۹۷
  • ۰۸:۳۵

از عنوان میشه پی برد که این تغییر در جهت منفی بوده:|

همیشه صبح های آزمون رو زودتر میرم حوزه که کم کم استرسم تا شروع آزمون تموم شه و دیروز تقریبا از سالن ١٠٠ و اندی نفره فقط ١٠ نفر اون موقع اومده بودن و خیلییی خلوت بود و میشد به راحتی چهره ها رو تشخیص داد. یه جا اون آخرا برای خودم پیدا کردم و مشغول شدم با نظرسنجی ها. شقایق هم اومد و نزدیکای من نشست و آزمون قبل هم با کمی اختلاف همونجا نشسته بودیم. سرگرم حرف و تعریف از برنامه هامون بودیم که فائزه هم به جمعمون اضافه شد. بحث کاملا ناخودآگاه جاشو با معقوله ی تقلب آزمون قلمچی (خرید کلید) عوض کرد. فائزه گفت نمیخوام تهمت بزنم و اصلا هدفی ندارم از حرفام ولی واقعا به بعضی از ترازهای خیلییی بالا مشکوکم. من که آزمون قبل نبودم ولی قبلش کنار دستیم یکی بود که ترازش خیلی بالا بود و من برام عجیب بود که فعالیت چندانی برای حل سوال نداره. هی به خودم تشر میزدم که فائزه خنگی تو! ببین تو این همه خودت رو میکشی و هیچی توی پاسخ نامه ات نیست ولی این دختره اینقدررر ریلسه و همه رو تقریبا حل کرده. بعد یاد تو افتادم آمانیتا که همیشه که از آزمون میای بیرون دستات سیاهه، مانتوت خودکاریه، موهات پریشونه، مدادهای همرات کاملا ساییده شدن، خسته ای، خرابی، حتی از برگه های سوالای نظرسنجی هم برای حل استفاده میکنی. اما اون چی؟ یه ذره راه حل مینوشت و تمام! گفتم خب شاید ذهنی حل میکرده، دلیل نمیشه! گفت عاخه آزمون قبل ترش هم تقریبا همینطور بود، اصلا تمرکز نداره. گفتم تو که گفتی فقط آزمون قبل کنارش بودی! گفت نه راستش چندتا آزمونه که حواسم بهش هست، خب به هر حال حق همه ضایع میشه با تقلب:/ شقایق که ماجرا رو در سکوت پیگیری میکرد، من من کنان گفت یه چیز بگم بین خودمون میمونه؟ گفتیم قول میدیم بگو! گفت:  فلانی آزمون پیش دقیقا همینجا من الان نشستم بود! من پشت سرش نشسته بودم. خانم ز رئیس حوزه، اومد کنارش یه ذره وسایلش رو گشت و از لابه لای برگه های زیر دستش یه پاسخ نامه پیدا کرد که کاملا سیاه بود:( ینی کلید رو از قبل داشته… خودم شنیدم که خانم ز گفت پاشو برو توی حیاط تا ببینیم چی میشه! اونم گفته که تو رو خدا هیچی نگید آبروم میره:/………

راستش منم همون محدوده نشسته بودم:) و خانم ز پارسال پشتیبان من بود. همون آزمون قبل اومد کنارم و توی گوشم آروم گفت میشه من کیف و وسایلت رو چک کنم مثلا؟ میدونم تو چیزی نداری… گفتم بفرمایید و نگاه کرد:) و چقدر هم بعد آزمون عذرخواهی کرد… بعد رفت سروقت بقیه… گاهی شبیخون میزنن که مچ مردم رو بگیرن. حالا نگو پشت سریم هم داشته از روی من میزده... درنتیجه منو جا به جا کردن و وسط آزمون دیدم که همون دختره که شقایق گفت رفت بیرون و دیگه نیومد. بعد عصرش دیدم توی سایت زده غایب. 

همون دختره کراش من بود!!!! هنوز هم باورم نمیشه که تقلب میکرده:|| خب چه سودی داره؟!

وقایع اتفاقیه ی دیروز!

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • پنجشنبه ۹ فروردين ۹۷
  • ۰۰:۴۴

خب خب! خدمتتون عارضم که دیروز روز پرماجرایی بود و متاسفانه یا خوشبختانه در یک پست نمیگنجه :)

پس نوت برداری میکنم که مثل سفر تهرانم از ذهنم بیرون نپره!

(میتونم مثلا رای گیری کنم که ترتیب چطوری باشه..خخخ.. جدن ترتیب رو برام انتخاب کنید!)


۱. تغییر ذهنیتم نسبت به کراش نه چندان محترم

۲. درخواست فائزه و آزمون ۷فروردین

۳. نتیجه ی آزمون

۴. حرفای تکون دهنده ی مهسا

۵. کاملیا و الهه و گز کردن خیابونا و ...


هپروت اعلی :دی

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • دوشنبه ۶ فروردين ۹۷
  • ۱۹:۲۸

خیلییی ریلکس نشسته بودم، قرآن میخوندم.

+ فردا قرآن بخون آمانیتا! نه که خیلی این هفته درس خوندی، الانم داری قرآن میخونی؟!

- دارم برای مرده ها میخونم:)

+ خب بذار پنجشنبه بخون:|

- خب همین دیگه پنجشنبه است:| شب جمعه است، دارم براشون به جای فاتحه قرآن میخونم:))

+ امروز دوشنبه است:// نکنه فکر کردی چون فردا آزمونه جمعه است؟! ببین این قلمچی و کنکور چه کارا که با آدم نمیکنن://


• خدایا همینطوری یهویی شکرت:)

من از نزدیک بودن های دور میترسم...

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • يكشنبه ۵ فروردين ۹۷
  • ۰۱:۳۳

ترسیدن یعنی هنوز یه چیزایی برای از دست دادن داری.

.

.

.

.

.

یعنی هنوز هم چیزی برای از دست دادن دارم؟ منهای اون یک فقره؟!

باشه قبول اون هم از دست میدم!

دیگه چی میخوای؟

همیشه همینطور نمی ماند
یک روز که تصورش را نمی کنی
جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
٩٦/٨/١٧
کلمات کلیدی