پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

همیشه همینطور نمی ماند
یک روز که تصورش را نمی کنی
جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
٩٦/٨/١٧
_________________
وقتی رفتی تا آخر برو...
وقتی ماندی تا آخر بمان...
این تن، خسته است...
از نیمه رفتن ها، از نیمه ماندن ها...
۹۷/۲/۶

کلمات کلیدی

امروز کنکور ٩٥ رو حل کردم (برنامه ی کنکورهام سه روز یکبار نبوده و جوری که خودم تشخیص دادم بهتره چیدم...)

داشتم فکر میکردم اگه با فرض محال زمان به عقب برمیگشت، یقینا من رتبه ی یک  کنکور اون میشدم! ینی بهتر از یک و دو! نیاید بگید سوال ها رو حل کردی و چطور و فلان! من سوالی رو حل کنم یادم نمیمونه:/ مثلا برای قلم چی و سنجش هم یه چیزای گنگی یادمه که فلان سوال مشابه فلان سوال فلان کتابه، برای این کنکورها هم همینطوری یادم میاد:| 

دیشب خیلیییی راحت نشستم فوتبال مکزیک و آلمان رو دیدم و ز غوغای جهان فارغ! چشمم هم به جمال چیچاریتو روشن شد! اصلا انصاف نیست که من اینقدر زجر بکشم:( دلم فوتبال میخواد! بابام از فوتبال لذت نمیبره ولی من مجبورش کردم بشینه همه رو ببینه گزارش لحظه ای بهم بده :| آقای فغانی هم کار بدی کرد تونی کروس رو هل داد:/

به درجه ای از بیخیالی رسیدم که میگم: "بابا ٧ساعت میری اون تو روی صندلی میشینی، مغزت منفجر میشه، کمرت دوتا میشه، میای خونه بهت سرم میزنن تا یه هفته میخوابی دیگه!" :| خواب؟ همون که خوش بود و کنکور ز دیده ربود! تُفو بر تو ای چرخ گردون، تُفو!

+سرم جایگزین ناهار و شامه، نه چیز دیگه ای :دی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۷
آمانیتا موسکاریا🍄

از دید عام فرقی بین چشم های ما نیست. هر دو صفت چشم و ابرو مشکی را یدک میکشیم اما این کجا و آن کجا!

چشم های بوقلمون صفت هستند و با تغییر قاب عینک رنگ می بازند. چشم های تو اما همیشه بی فروغ و سیاه است و هرگز در تاریکی نمیتوان چیزی دید. ظاهر بینان میگویند مشکی رویال است اما من حرفی دیگر دارم. چشم های تو به عالم بالا تعلق دارد، زمینی نیست! قسمتی است از آسمان تیره و تار شب. و دقیقا به همین علت است که نیز شیشه در مقابل داری بی آن که سیاهی از قابش تاثیر پذیرد. بی شک این سیاهی بر هر رنگی غالب است و بالاتر از سیاهی رنگی نیست. تو خوب میدانی که من طرفدار کهکشانی ها (رئال مادرید) هستم و شاید علت ذوب شدن ستاره های چشمک زن من در ژرفای سیاه چاله های تو همین است. اصلا از همان زمان که قرعه درآمد و ما در گروه مرگ رو در رو ایستادیمانفجار big bang  آغاز شد.آخر انصاف نیست که هم تیمی ها رویاروی باشند و چه بد پیکاری است! دور از انصاف است که جبر جغرافیا فاصله افکند و تو اسپانیای فاتح جام باشی و من؟ پرتغال کم ستاره! از هیاهوی برجام و جام جهانی و جام اسکندر و ملک دارا و جام جم که بگذریم، چشمانت نه مثل آبی دریای پدرم هست، نه مثل عسل مادر است که کام شیرین کند، نه مثل برنز پسرعمه استکه تیم را راهی سکوی سوم کند، نه مثل عمه که در چمنش بتوان پاس کاری کرد، نه خاکستر است که بتوان از آن زاده شد و نه قهوه ای است که خواب بپراند! میدانم تَکرار برایت ملال آور است ولی تَکرار میکنم که تیله های تاریک تو تنها سیاه چاله ای عمیق است که هیچ یک از موارد ذکر شده جاذبه اش را ندارد! جاذبه ای که عامل حدوث نوسان رنگی من است :)

بهتر بود خودت را به این چالش دعوت کنم اما چه کنم که کارت قرمز داری و از ورود به مستطیل سبز پرسپکتیوهای مهتاب محرومی :)

+ عام در خط اول، بی ارتباط با نسبیت عام اینشتین نیست و یه جورایی ایهام تناسب داره!

++ ممنونم از رادیو بلاگی ها و هانای عزیزم :)

+++ میشه یکی آدرس پست رو برای رادیو بلاگی ها بفرسته من نمیتونم لینک ارسال کنم:(

** فیزیک و اختر فیزیک و جبر و جغرافیا! باز هم نشانی از درس! :|||

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۱
آمانیتا موسکاریا🍄

یه چی میگم ولی جنبه داشته باشید، خب؟!

اینجا برای حرفای مگو گذاشته شده دیگه :)

دیگه کم کم دارم به این نتیجه میرسم که باردارم://///////

این چه وضعیتیه؟ کی پاسخگوعه؟ طبق محاسبات من که از مرداد تا الان انجام شده، یک هفته پیش  می بایست این اتفاق بیفته و تا همین الان نیوفتاده! و طبق محاسبات پیش از هفته ی قبل روز کنکور هم باید همون اتفاق خاص میوفتاد که بنده حتی در فکر مصرف قرص بودم. توی عمرم اینقدر منتظر ننشسته بودم برای اتفاق:| اتفاق بیفته عذاب داره، نیفته هم عذا داره! گیر افتادیم. راستی اینم بگم مدت زیادیه که حالت تهوع و سرگیجه هم دارم:/ اصلا انسان ها هم میتونن بکرزایی کنن؟ میشه؟ برم تست بارداری بدم یا چجا داره یادی بکنم از شعر دوستم که در ضمن خلاصه ی زیست سوم دبیرستان سروده بود، البته به یه تعداد محدود از ابیاتش:

تو که لایقم نبودی برو بکرزایی کن

که دگر اسپرم نباشد که کنم خرجت من:| [شما این بار بخون تخمک!]

همنشینت  شود هرپس ز خدا میخواهم

خشک شود اوکسی توسینت که بمیری ای زن

... فصل یازده چو بخوانم بودش خود شعری 

برو و شکر خدا که ادب نگذارد

شعر نقطه چین [تخلص شاعر که حذف شد!] تو بیفزا به کشتگاه کپک

بکند رشد بسی بس که ساکارز دارد

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۲
آمانیتا موسکاریا🍄

خدای خوب و مهربونم

سال های ساله که صدات کردم و صدات میکنم و صدات خواهم کرد. مگه غیر تو کسی رو هم دارم؟ خودت خوب میدونی غیر از تو کسی رو ندارم. من بدون تو هیچم. این تراز و درصد  اینا همه پوچن تا وقتی تو نباشی. تا وقتی تو نخوای. پارسال و پری سال جوشن کبیر نخوندم. امروز هم نخوندم. اما یادمه که هر وقت هرچیز رو توی این شب ها ازت خواستم به جز المپیاد بهم دادی. میدونی خدای خوبی ها؟ این تنها دلخوشی من توی دنیا است. بذار بهش برسم، به حق تمام اشک هایی که پریشب با هر خط جوشن ریختم، وقتی که "یا مجیب الدعوة المضطرین" خوندم یا "یا رفیق من لا رفیق له" و همه ی اون ١٠٠ فراز...

اما اگه ته این راه نرسیدن باشه قول میدم که یه راضیا به راضک بگم و تمومش کنم. قهر نکنم. قول میدم. 

ولی بذار دلم خوش بشه، باشه؟ "یا مقلب القلوب، یا طبیب القلوب"

+ خیلی دعا کنید منو. خواهش میکنم... من امشب نخوندم... سال هاست که توفیق ندارم...

"یا مجیب من لا مجیب له، یا انیس من لا انیس له" ....

۱۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۳
آمانیتا موسکاریا🍄

ای روزهای پایانی، ای نفس نفس های آخر! بدانید و آگاه باشید که از خرداد٩٤، بدتر و جگرآورترید! خدایتان بمیراناد که دلم از دست شما ایام دون مایه خون است! مرسی، آه!

خب دوست دارم با قضیه ی آزمون های جامعی که طی این دو هفته دادم با شیوه ی جناب هاتف برخورد کنم. ینی چطور؟ با این بیت شعر: "نه ز هجران تو غمگین، نه ز وصلت شادم!" به تعبیر من میشه این که ای قلم چی که مثل فروزش صاعقه اومدی هرچی اعتماد به نفس و انگیزه داشتم د ریک لحظه پودر کردی ازت ناراحت نیستم. و ای سنجش که قصد نداشتم شرکتت کنم و صرفا برای فرار از قلم چی بهت پناه آوردم! بدان که از رتبه و تراز تو هم شادمان نیستم! البته این وضعیت بی حسی واسه خاطر اون قرص آرام بخشه که میخورم! خدا خیرت دهاد ای قرص! ای ناجی شب های تیره و تار بی خوابی من! ای آرام کننده ی جان من! ای درمان این قلب افسارگسیخته ی سرکش و طاغی من! دمت گرم خلاصه! وگرنه این کابوس های بیدارکننده منپ نابود میکردن!

خواب دیدم مشاورم بهم پوزخند میزنه و میگه دیدی چقدرررر آزمون خوب دادی؟ اگه با من ادامه داده بودی الانوضعیتت اینطوری نبود اون هم برای جامع:(

بریم سراغ آزمون::

ادبیات و عربی١٠٠% و دینی و زبان ٩٤% در کل سطح عمومی ها خیلی آسون!

زمین: ٩.٤% دست بزنید به افتخارم:)))))) ٥.٤% یشرفت کردم :دی

ریاضی: مثل آزمون قبل بود و غافلگیر نشدم! اما از درصدم راضی نیستم:(

زیست: بنظرم از آزمون قبل بهتر و با کیفیت تر بود و میشه گفت در سطح کنکور و حتی چند سوال شبیه سازی شده ی کنکورهای قبل رو هم داشت:) ٨٢% و بی غلط *____*

فیزیک: به عنوان درس آخر به فنا رفت:/ و تنها درسی بود که افت داشت! لعنت بهت خب؟! مثل قبلی بود به جز این که ترتیب سول ها رو بهم زده بود!


۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۲
آمانیتا موسکاریا🍄

ماه دیگه این موقع...

صدای منشی جلسه به گوش میرسه:

از کلیه ی داوطلبین تقاضا میشود سکوت را رعایت کرده و آرامش خود را حفظ کنند

گوش می سپاریم به آیاتی چند از کلام الله مجید

برای فرج امام زمان، ارواحنا فداه، اجماعا صلوات. برای شادی روح بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران، امام خمینی (ره)، صلوات. برای شادی روح پر فتوح شهدا صلوات... [در همین حد یادم مونده وگرنه یه ٧-٨ باری صلوات داره!] همون وسطا که داری صلوات میفرستی، صدای منشی دوباره به گوش میرسه:

دفترچه ها سوال را بردارید! مشخصات خود را با مندرجات موجود در پاسخ نامه و دفترچه ی سوال مقایسه نماییدو در صورت وجود هرگونه  مغایرت به نزدیک ترین ناظر اطلاع دهید! زمان آزمون عمومی ٧٥ میباشد! آزمون دارای نمره ی منفی است و...


+ ولی انصاف نیست همه ی آینده ی آدم توی ٤ ساعت تعیین بشه:( همین الان که اینا رو نوشتم شدیدا بدنم یخ زده! من ه وقت استرس میگیرم یخ میزنم، حالا فرض کن توی جلسه ی کنکور کولر کنارم بود:|||||

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۲۳
آمانیتا موسکاریا🍄

درسته که کامنت جواب نمیدم اما همه رو میخونم..

الان اومدم پنلم رو باز کردم، کامنت نیکو رو که دیدم، حسی برام تکرار شد که با خودکشی محمد تجربه اش کردم! چند ثانیه تنفسم قطع شد. تمام تنم یخ شد. خون توی رگ هام از جریان افتاد. دستام میلرزه! ضربان قلبم شک ندارم که بالای ١٠٠ شده...

نیکوی عزیزم ممنپن از کامنتت ولی میدونی این پیجی که الان من توی اینستا دارم حالت استادی گرام داره و از دوستای نزدیکم کسی رو فالو نکردم؟ من نمیدونستم مریم... وااااای خداینی بگم واقعا؟ مریم فوت شده؟!

خدایا به تک تک شون صبر بده. به ملیکا. به مامانش. به باباش. به خواهرش. به برادرش. بهدکتر مهرپور. به دخترش. عاخ دخترش. دختری که فقط چهار سال سن داره. صبر بده بهش که بی مادری رو تجمل کنه. بگم خدا رحمتت کنه؟ چیکار کردی مگه؟ تو آزارت به یه مورچه هم نمیرسید. مگه چند سالت بود که درگیر این لعنتی شدی؟ چرا عاخه؟ میدونستم حالت خوب نیست. میدونستم تمام عید رو شیمی درمانی بودی هر روز. میدونستم اما باور نکردم! حس ششم من هیچ وقت دروغ نمیگه. هیچ وقت! وقتی یهویی یاسمن و کاملیا و محمدعلی غیب میشن با هم ینی خبریه! اینا که هر جمعه ی بعد آزمون زنگ میزنن احوال پرسی میکنن غیب میشن خبریه! که نگن! وای خدا، به داد دل تک تکشون برس. جوان ناکام همینه، نه؟

+ دیشب برای اولین بار خوابت رو دیدم! منی که خیلیییی کم خواب میبینم! میدونی خیلی نگرانتم خیلی. طبیعیه چون خیلی خوب میشناسمت. میدونم وقتی دم از عدم سلامتی و اینا میزنی منظورت یه سرماخوردگی ساده یا میگرن نیست. آدمی نیستی که مثل من از عالم و آدم بنالی و غر بزنی. وقتی غر میزنی ینی کارد به استخونت رسیده 

سرطان چه زندگی هایی رو که نابود نکرد. لعنتی!



۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۴
آمانیتا موسکاریا🍄

این داستان افت ٩٠٠تایی تراز...

و خیلی اتفاقای دیگه، شاید نوشتم:((((


+شرمنده که کامنت جواب ندادم:(

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۶
آمانیتا موسکاریا🍄

دیروز به علت فوران بیش از حد افسردگی، بعد از ٢هفته از خونه زدم بیرون. اون هم تنهایی! وقتی رسیدم سر کوچه، واقعا جهت حرکتم برام اهمیت نداشت و به سمت چپ رفتم... رفتم و فکر کردم و فکر کردم... خیابون زیاد شلوغ نبود، آش فروشی و حلیم فروشی ها غلغله بود و این سوال در لحظه به ذهنم خطور کرد که آیا پختن یه کاسه آش یا حلیم اینقدر سخته که مردم حاضرن از بیرون که معلوم نیست چطور تهیه میشه، بخرن؟!

از شلوغی ها جدا شدم و یه مسیر خلوت رو برای ادامه ی مسیر منتهی به ناکجا انتخاب کردم و باز هم فکر! فکر کردم که ینی میشه یه روز بیاد که همه چی تموم شده باشه و اون روز خوب تمام تلخی این چند سال رو از صفحه ی ذهنم پاک کنه؟ و الباقی فکرهای مگو:))) به خودم اومدم، دیدم دقیقا سر کوچه ی پدربزرگ ایستادم! یادم اومد روزی که تازه خریده بودش، تمام خاطرات زنده شد! بعد از فوت مادربزرگم پدر جون تنها شده بود و همه درگیر زندگی خودشون بودن و ٩٩% مواقع من و مامانم پیش بودیم. اما اون ١% هم اذیت بود، هم بابت تنهایی، هم خاطرات! خاطره ها تا آدم رو نکشن، نمی میرن! و ما هم تصمیم گرفتیم خونه اش رو عوض کنیم تا کمی از هجوم گاه و بیگاه خاطراتش کم شه و این خونه شد خونه ی آخرش! تا روزی که خونه خریداری شد من از وجود اون کتاب فروشی که سرکوچه اش بود بی خبر بودم. یک روز که به روال هر روز از مدرسه اونجا می رفتم کشفش کردم:) به سرویسم گفتم که همونجا پیاده میشم و واردش شدم! با بوی کتاب هاش مست شدم! اون زمان من همون دختر بازیگوش درسنخون مجنون ادبیات بودم و دچار المپیاد! ورودیه اش کتاب های درسی و مخصوص کودکان بود. بیشتر که سرک میکشیدی وارد محوطه ی اصلی میشدی، دست چپ کتاب های تاریخ و فلسفه و جامعه شناسی، روبه رو کتاب های شعر و ادبیات و دست راست کتاب های علمی!

رفتم داخل، همه چیز مثل قبل بود! همون فروشنده، همون چیدمان! اما من؟ نه! پخته تر، سرد و گرم چشیده تر، عاقل تر، شاید غمگین تر، ... همه چیز سر جاش بود به جز پدربزرگم و المپیاد! داشته هایی که هیچ وقت مثلشون برام پیدا نمیشه و هیچ وقت هیچ چیزی جاشون رو نمیتونه پر کنه! ای کاش الان اسفند ٩٣ همون ماه خرید خونه ی پدرجون بود...

همه ی کتاب هایی که قراره بعد کنکور خونده شن، رو داشت :دی خیلی خوشحال شدم:)) من نمیتونم از کسی قرض بگیرم چون بندهایی که برام لذت بخشه رو علامت میزنم و گاهی هم میرم سروقت همون تیکه ها... بخودم اومدم دیدم یک ساعت و نیمه دارم اونجا دور خودم میچرم:/ سریع زدم بیرن! چشمتون روز بد نبینه، دیدم یک موجود عجیب الخلقه با موی بلوند و تیشرت قرمز و شلوارسفید و ابروهای باریییییک در حالی که میخرامید از بغلم گذشت! چند لحظه هنگ کردم:| گفتم حجاب کی اختیاری شد ما خبر نشدیم؟! دوباره برگشتم و دیدش زدم! فهمیدم بعله! کاکل به سر مامان بودن ایشون! طرف پسر بود:|||| رژ لب قرمز جیغ حجم دهنده هم زده بود! همینقدر تباه و داغان! کنار ویترین یه مغازه وایسادم خودمو برانداز کردم، بعد مقایسه کردم که من دخترم یا اینا؟ چند ماهه که موهای صورتم رو نزدم و ابروها هم برنداشتم... هر چند خیلی مشخص نیست ولی خب! اما واقعا زشت و زننده و مشئز کننده بود://// اینا از دختر شدن فقط آرا ویراش رو دیدن! خب لامصب روسری و مانتو یا چادر هم بپوش تا وقتی ذوب شدی متوجه بشی اوضاع دست کیه! البته دختر بودن خیلی بدی های دیگه ای هم داره ولی اونا رو این دخترنماها نمیتونن تجربه کنن متاسفانه:( عاقا اگه اینا دوست دارن دختر باشن، من هم دوست دارم پسر باشم! چیکارش کنیم حالا؟!

هوا گرد و خاک بود شدیییید! اولش متوجه نشدم وگرنه نمیرفتم بیرون. بعد هم بارون گرفت، بارون اسیدی! خوب خوب شالم رو کشیدم جلو که اسید حداقل روی موهام نریزه و گفتم چقدر خوبه که شال سرم هست:)))

+ ظهر پسردایی ام اومد نمیدونم چی از مامانم بگیره و بره. دیدم به به! ابروهاش رو برداشته://///// البته نه خیلی! اما من خوب این چیزا رو تشخیص میدم :دی و در نظرم چندش تر از سایق شد:|

+ این یک هفته چقدر طول کشید! اوووف! فکر کردم ۲-۳ هفته گذشته! شاید چون ۱۵ ساعتی درس خوندم:/ ولی دیروز و امروز ۱۰ ساعتیه:)

+ شرمنده وقت نشده کامنت ها رو جواب بدم... :(

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۳
آمانیتا موسکاریا🍄

شروط اول و دوم رو شوخی میکنه، نه؟! بگو که شوخیه😢 

اگه شوخی نیست برای چی اینقدررر درس میخونی لامصب؟ ازت متنفرررررم😑

البته اون پایین تبصره زده که شرط معدل داره😑 اما ١٦ نه ١٨!


+ خدایا یه نگاهی هم به این طرفا بکن، ما هم کمک لازمیم…

نمیدونم روزه بگیرم، نگیرم؟! خب معده ام به شدت حساسه😔 داستانش هم برای الان نیست، البته خیلیییی وقت بود که خوب شده بودم اما اینقدر قهوه و حرص و جوش خوردم که دوباره درد داره… حالا یه روز امتحانی میگیرم ببینم تا کجا پیش میرم.

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۳۰
آمانیتا موسکاریا🍄