پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

همیشه همینطور نمی ماند
یک روز که تصورش را نمی کنی
جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
٩٦/٨/١٧
_________________
وقتی رفتی تا آخر برو...
وقتی ماندی تا آخر بمان...
این تن، خسته است...
از نیمه رفتن ها، از نیمه ماندن ها...
۹۷/۲/۶

کلمات کلیدی

حدیث آرزومندی...

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۴۵ ق.ظ

ای کاش کلمه ی آرزو هیچ وقت توی فرهنگ لغت نبود!

ای کاش هیچ آرزوی برآورده نشده ای نبود!

درسته که "ورای حد تقریر است شرح آرزومندی" ولی برای بار هزارم، خیلی مختصر، مینویسم:

پزشکی تهرانم آرزوست!

این که میگن اهداف و آرزوهاتون رو بنویسید، کائنات میبین و فلان... ما زیاد نوشتیم و گفتیم، نه کسی خوند. نه کسی شنید!

اصلا من طوماری دارم از نوشته شده ها و نرسیده شده ها...


دیشب آخرین بارون ۹۶ به نقل از هواشناسی گوشیم بارید و احتمالا این چند روز منتهی به سال جدید برای شهر ما بارون نیست. سرم از ظهر درد گرفته بود. خوابیدم، بیدار شدم. باز هم درد میکرد. بارون شدت گرفت، باز هم درد میکرد. رفتم توی حیاط تا یه ذره هوا بخورم بلکه بهتر شم. ایستاده بودم جلوی درگاه خونه و حیاط رو نگاه میکردم. سمت چپ بهار شده. سمت راست هنوز زمستونه. سمت چپ شکوفه های صورتی هلو و سفید آلو هست. سمت راست منظره ی درخت های عریان توت و انجیر و آلبالو و خرمالو. بارون شدت گرفت. نگاهم افتاد به آسمون. هوا گرگ و میش شده بود، تلفیقی از رنگ های خاکستری و یاسی و صورتی روشن. بارون شدت گرفت. وسوسه شدم، منم رفتم زیر بارون. زیادتر کردم ولوم رو:

♫♫ ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون

زدم ترک بعد:
♫♫ بزن باران ببار از چشم من بزن باران بزن باران بزن بزن باران که شاید گریه ام پنهان بماند
بزن باران که من هم ابریم بزن باران پر از بی صبریم بزن باران که این دیوانه سرگردان بماند
بهانه ای بده به ابر کوچک نگاه من بر اوج گریه ها فقط تو میشوی پناه من

اشک ریختم. اشک ریختم. اشک ریختم. دقیقا وسط حیاط ایستاده بودم، زیر بارون! مثل همون یک اسفند، تنهای تنها. به پهنه ی آسمون دوباره نگاه کردم. اینبار تلفیقی بود از خاکستری، سرمه ای و صورتی روشن. بند نمیومد این اشک هایی که پشت سد لبخندهای همیشگیم ذخیره شده بود!
یادت بمونه خدا... ۲۶ اسفند ۹۶ رو یادت بمونه که:
یکه و تنها با درد وحشتناک سرم، درست رو به روی قبله، وسط حیاط، زیر آخرین بارون سال، التماست کردم که بهم بدیش. . .
اومدم توی خونه تمام بدنم یک پارچه یخ زده بود و میلرزید. اومدم توی اتاقم، کنار بخاری ایستادم. درد لعنتی سرم بیشتر شده بود. هندزفری از گوشم درآوردم، دیدم یه قطره ریخت، با دستم جلوش رو گرفتم که روی فرش نریزه! حتما سرما خوردم، فقط همین رو کم داشتم. خون بود. . . خون!
مامانم فشارم رو برام گرفت. ۱۳ بود. . .

+ راستی امروز نتایج المپیاد اومده، خوشحالم که بهم خبر قبولیش رو داد. حس کردم خودم چهار باره قبول شدم:)


موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۷
آمانیتا موسکاریا🍄