پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

سالی که نکوست از بهارش پیداست؛)

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • پنجشنبه ۲ فروردين ۹۷
  • ۱۷:۲۹

١. اسکار با شعورترین و فهیم ترین انسانِ فخیم کره ی زمین میرسه به زن دایی من:) چرا؟ چون مامانم برنامه چیده بود، کل فامیل رو ٢٩اسفند شام دعوت کنه منزل که هم سال تحویل با هم باشیم و هم همه یه باره بیان عید دیدنی که مزاحم درس من نشن:)) بعد یک عدد خرمگس معرکه اومد وسط ماجرا گند زد به همه چی:|

در نتیجه داشتیم در مقام رضای "چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنیم" کشف شهود میکردیم که زن دایی جان گفت: من غیرمستقیم به همه میگم ١-ام بیان خونه تون:) [بنده شب ٢٩اسفند و کل ١فروردین تعطیل بودم]

خلاصه ما دیروز اینقدر تُف تُفی شدیم که مجبور به استحمام مجدد شدیم:/ بابا بوس نکن:/// مرسی اه:|

الان دیگه مهمون نداریم :دی هوراااااا

٢. الهه چنین فرمود که کاملیا فرموده که به آمانیتا بگو اگه وقت میشه برنامه بذاریم ببینیم هم رو:) دلم خیلی با رفتن و دیدن و خندیدن و اینا بود، راستش. هی فکر کردم هی وقت نبود! یهویی یادم اومد جمعه ی بعد از آزمون ٧فرودین *_* گفتم اگه ترازم خوب بشه و حالم خوب باشه و تحلیلش وقت نگیره، میام. اونا رفتن لوکیشن هم تعیین کردن:| میگن خوب میشی بابا:// مامانم اما معتقده ٥٤٠٠ هم نمیشم:| و خب واقعا بد درس خوندم :دی اما نه در حد ٥٤٠٠:| بابا آزمون جمع بندیه ها... هزار بار تا حالا همین بودجه رو آزمون دادیم!

٣. دیروز پیاده رفتیم خونه ی خاله بزرگه، در مسیر یک عدد اسکناس به مبلغ ٥٠٠٠٠ تومان یافتم ^_^

٤. اون پسرعمه ی مسخره ی مامانم که فکر میکنه علامه است، هرسال، فقط عید، میاد عید دیدنی ما هم نمیریم خونه اش:| بعد هی از درس و کنکور و اینا میگه میره روی اعصاب من:/ شکر خدا امسال خفه شده بود :دی ولی درباره ی چاقی و اضافه وزن گفت:/ گفت که دختر خودش هم تا ٧٨ رفته و برگشته :دی البته قدِ دخترِ کلاس نهمیش ١٨١عه:||| حس حقارت بهم دست داد، وقتی رفتم بهش دست دادم و تبریک گفتم:|

"از قد او هر چه هست بر جای بستان و به قد امیر افزای" :دی :دی (بهترین دعای سال :دی)

مامانم پرسید چطور اینقدر لاغر شده؟ گفتن هندبال بازی میکنه. بعد که تشریف بردن گیر داده بود تو هم بعد کنکور میری هندبال:/ گفتم مامان قشنگم اولا بستکبال مگه مرده که من برم هندبال؟ بعد یه عمر بستکبال بازی کردن، خیانت کردن رواست، عایا؟ دوما با این عینک؟! :/ هیچی دیگه توجیه شد :دی

۵. حدودا ۲۰اسفند به زور رفتم دکتر برای جوش:| گفت دانه های روغنی، شکلات کاکائویی، شیرینی، قهوه و مشتقاتش ممنوع! الان از کنار هفت سین رد میشم،‌ با خودم تکرار میکنم... من روزه ام:/// دست نمیزنم:/// من سیرم:/// میل ندارم:/// یه نگاه هم به ماهی قرمزهای توی تنگ میکنم که اونا هم با این که همیشه توی آبن، هیچ وقت آب نمیخورن:( مثل من و خوشمزه های عید:(

۶. دوست ندارم ماهی های عید رو بخریم زندانی کنیم،‌بعد هم بمیرن، غصه بخوریم. کلی هم با بابام دعوا کردم که چرا خریده. گفت دلم برای ماهی فروشه سوخته:/ ۶تا ماهی قرمز داریم...

۷. بابا راستی رفت برای عقد پسرعمه، من و مامان الان داریم کیف میکنیم که به بهانه ی کنکور من حداقل از دید و بازدید خانواده ی پدری رها شدیم:)

۸. فعلا کافیه:)


  • نمایش : ۲۳
  • همیشه همینطور نمی ماند
    یک روز که تصورش را نمی کنی
    جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
    و تازه رها شده ای از بند آرزو
    از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
    چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
    چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
    مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
    ٩٦/٨/١٧
    _________________
    وقتی رفتی تا آخر برو...
    وقتی ماندی تا آخر بمان...
    این تن، خسته است...
    از نیمه رفتن ها، از نیمه ماندن ها...
    ۹۷/۲/۶
    کلمات کلیدی
    موضوعات