پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

همیشه همینطور نمی ماند
یک روز که تصورش را نمی کنی
جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
٩٦/٨/١٧
_________________
وقتی رفتی تا آخر برو...
وقتی ماندی تا آخر بمان...
این تن، خسته است...
از نیمه رفتن ها، از نیمه ماندن ها...
۹۷/۲/۶

کلمات کلیدی

سالی که نکوست از بهارش پیداست؛)

پنجشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۲۹ ب.ظ

١. اسکار با شعورترین و فهیم ترین انسانِ فخیم کره ی زمین میرسه به زن دایی من:) چرا؟ چون مامانم برنامه چیده بود، کل فامیل رو ٢٩اسفند شام دعوت کنه منزل که هم سال تحویل با هم باشیم و هم همه یه باره بیان عید دیدنی که مزاحم درس من نشن:)) بعد یک عدد خرمگس معرکه اومد وسط ماجرا گند زد به همه چی:|

در نتیجه داشتیم در مقام رضای "چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنیم" کشف شهود میکردیم که زن دایی جان گفت: من غیرمستقیم به همه میگم ١-ام بیان خونه تون:) [بنده شب ٢٩اسفند و کل ١فروردین تعطیل بودم]

خلاصه ما دیروز اینقدر تُف تُفی شدیم که مجبور به استحمام مجدد شدیم:/ بابا بوس نکن:/// مرسی اه:|

الان دیگه مهمون نداریم :دی هوراااااا

٢. الهه چنین فرمود که کاملیا فرموده که به آمانیتا بگو اگه وقت میشه برنامه بذاریم ببینیم هم رو:) دلم خیلی با رفتن و دیدن و خندیدن و اینا بود، راستش. هی فکر کردم هی وقت نبود! یهویی یادم اومد جمعه ی بعد از آزمون ٧فرودین *_* گفتم اگه ترازم خوب بشه و حالم خوب باشه و تحلیلش وقت نگیره، میام. اونا رفتن لوکیشن هم تعیین کردن:| میگن خوب میشی بابا:// مامانم اما معتقده ٥٤٠٠ هم نمیشم:| و خب واقعا بد درس خوندم :دی اما نه در حد ٥٤٠٠:| بابا آزمون جمع بندیه ها... هزار بار تا حالا همین بودجه رو آزمون دادیم!

٣. دیروز پیاده رفتیم خونه ی خاله بزرگه، در مسیر یک عدد اسکناس به مبلغ ٥٠٠٠٠ تومان یافتم ^_^

٤. اون پسرعمه ی مسخره ی مامانم که فکر میکنه علامه است، هرسال، فقط عید، میاد عید دیدنی ما هم نمیریم خونه اش:| بعد هی از درس و کنکور و اینا میگه میره روی اعصاب من:/ شکر خدا امسال خفه شده بود :دی ولی درباره ی چاقی و اضافه وزن گفت:/ گفت که دختر خودش هم تا ٧٨ رفته و برگشته :دی البته قدِ دخترِ کلاس نهمیش ١٨١عه:||| حس حقارت بهم دست داد، وقتی رفتم بهش دست دادم و تبریک گفتم:|

"از قد او هر چه هست بر جای بستان و به قد امیر افزای" :دی :دی (بهترین دعای سال :دی)

مامانم پرسید چطور اینقدر لاغر شده؟ گفتن هندبال بازی میکنه. بعد که تشریف بردن گیر داده بود تو هم بعد کنکور میری هندبال:/ گفتم مامان قشنگم اولا بستکبال مگه مرده که من برم هندبال؟ بعد یه عمر بستکبال بازی کردن، خیانت کردن رواست، عایا؟ دوما با این عینک؟! :/ هیچی دیگه توجیه شد :دی

۵. حدودا ۲۰اسفند به زور رفتم دکتر برای جوش:| گفت دانه های روغنی، شکلات کاکائویی، شیرینی، قهوه و مشتقاتش ممنوع! الان از کنار هفت سین رد میشم،‌ با خودم تکرار میکنم... من روزه ام:/// دست نمیزنم:/// من سیرم:/// میل ندارم:/// یه نگاه هم به ماهی قرمزهای توی تنگ میکنم که اونا هم با این که همیشه توی آبن، هیچ وقت آب نمیخورن:( مثل من و خوشمزه های عید:(

۶. دوست ندارم ماهی های عید رو بخریم زندانی کنیم،‌بعد هم بمیرن، غصه بخوریم. کلی هم با بابام دعوا کردم که چرا خریده. گفت دلم برای ماهی فروشه سوخته:/ ۶تا ماهی قرمز داریم...

۷. بابا راستی رفت برای عقد پسرعمه، من و مامان الان داریم کیف میکنیم که به بهانه ی کنکور من حداقل از دید و بازدید خانواده ی پدری رها شدیم:)

۸. فعلا کافیه:)


موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۰۲
آمانیتا موسکاریا🍄