پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

این پست حاوی صحنه های دلخراش است، آهسته وارد شوید...

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • يكشنبه ۲ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۲۴

روزی که وارد بیان شدم هدفم نوشتن نانوشته ها یا بهتر بگم سیاه نوشته بود. خواستم بنویسم تا ذهنم خالی شه و الان بعد از ۲هفته مغزم رو به انفجاره! درسته که این وب محتوا نداره ولی نوشته هاش برای من نگارنده باارزشه. فهمیدم که من به نوشتن زنده ام و اگه همین خزعبل نویسی رو ازم بگیرن به جنون میرسم پس ببخشید که عهد شکستم. مطمئن باشید که شکستن عهد بهتر از شکستن کمره!
شکستن کمر؟ آره، کمر! بعد از آزمون دیروز شرحه شرحه شدم. نه تنها خانواده که این بار خودم از همه بیشتر شاکی ام! نه به خاطر یه افت ۴۰۰تایی بعد از پیشرفت ۲۰۰تایی بلکه به خاطر این حس رخوت و بلاتکلیفی طور و تقریبا صفر بودن سطح انگیزه و انرژی! من از خودم متنفرم! واقعا چه آرزوها داشتم و دیگه ندارم. نه! یه آرزو دارم. دوست دارم بمیرم. من هم مثل محمد دوست دارم بمیرم اما اون شهامت داشت و خودکشی کرد و راحت شد، من همون شهامت رو هم ندارم. این دنیا که زندگی نکردم، جدا میگم زندگی نکردم! نمیخوام اون دنیا، اگه باشه، هم زجر بکشم. خیلی ها دوست داشتن و دارن که ثانیه ای جای من زندگی کنن... دوست دارم اتفاقا یکی از همون ها بیان و چند روز روی دور تند این تقریبا ۲۰سال زندگی من رو زندگی کنن تا بفهمن درد و رنج چیه! بچه که بودم تا چند سال مریض بودم، تا چند وقت توی بیمارستان بستری بودم، تا چند سال حق خوردن چیزی جز آب و کته و ماست رو نداشتم... اینطوری شد که آرزوی پزشک شدن در من ۳-۴ ساله ریشه دواند. خو گرفتم با محیط بیمارستان، به بوی الکل، به ساعت ها زل زدن به قطره قطره های سرم... خو گرفتم به مهدکودکی که برای پرسنل بیمارستان بود و دوستی که یاسمن اسمش هست و دانشجوی پزشکیه و اون عرشیا پسر بچه ای که سرطان گرفت و دیگه مهد نیومد. این اولین مرگی بود که از نزدیک حسش کردم... ترسیدم از مرگ! از شتری که دم همه ی خونه میشینه و حایل میشه برای رسیدن به هدف ها... اما الان اینقدر از زندگی سیرم که دوست دارم این نوشته به آخر نرسه و وسط نگارشش قلبم وایسه و بیشتر از این درد پمپاژ نکنه! خسته تر از اون چیزیم که سنم قد بده،‌ خیلی کوچیکتر از این حجم از خستگیم! اگه من بمیرم آب از آب تکون نمیخوره! مامان بابام تا فوقش ۲سال گریه میکنن، یاسمن و مهشاد هم اول شوک میشن و بعد یه ذره گریه میکنن، بهار و فربد هم شاید یه ذره غصه بخورن و تمام. یه مجلس ترحیم و بوی حلوا و شوآف رو برپا میکنن و احتمالا یه اعلامیه میزنن "آمانیتا موسکاریا" نه! دیدم میزنن مرحومه ی مغفوره، حاجیه خانم "آمانیتا موسکاریا" درگذشت..یه جوان ناکام هم تنگش میذارن! چون به جای جاجیه خانم میتونسته خانم دکتر باشه ولی عمرش قد نداده! مرگ برای آدم بی هدف بهتره! دوست دارم فردا صبح هرکسی میشناسه من رو، دعوت بگیرم و اعتراف کنم به شکست، تسلیم...
خدایا تو که جای حق نشستی، میشه بذاری حق بره جای خودش؟ بای ذنب زجرت؟! واقعا به کدوم گناه و کرده و نکرده اینقدر باید زجر بکشم؟ هی میگن روزهای خوب توی راهن... کدوم راه؟! راه کج؟ به جایی رسیدم که به همین وضعیت قانع ام، چون میدونم اگه بیشتر دست و پا بزنم بدتر میشه... مثل باتلاقه... گفتم راه کج. آره کج! همون راهی تک تک اونا توش قدم گذاشتن و تو هم خوب کمکشون کردی و تک رقمی هم شدن! کارهایی کردن که من حتی شرمم میشه بهشون فکر کنم چه برسه به انجام دادنشون! همیشه همین بوده... چقدر خوبه که هم حس ترینی!
اول دبیرستان معاونمون اومد توی تک تک کلاس ها تا نمره انضباط بده. من همیشه فرم مدرسه میپوشیدم، همیشه ناخن هام کوتاه بود، همیشه مقنعه ام کل موهام رو پوشش میداد، همیشه صف صبحگاهی رو شرکت میکردم، کم غایب میشدم و همون معدود موارد هم مامانم تماس میگرفت و اطلاع میداد، کلا به صورتم دست نزده بودم، همیشه به موقع توی کلاس حاضر میشدم، گوشی مدرسه نمیبردم، دعای عهد و فرج و... اینا رو با این که هیچکی نمیخوند، میخوندم و آخر سال حفظ شدم! معاون اون روز ازم پرسید بنظرت چه نمره ای لیاقتته؟ منم گفتم ۲۰ چون تا حالا کاری نکردم که مخالف قوانین باشه! مدیر هم تصدیق کرد و گذشت و کارنامه دادن و من ۱۹.۵ شدم! برای همه عجیب بود. علت رو پرسیدم گفت هیچ وقت اون دعاها رو نخوندی... گفتم من حفظم... زیاد پافشاری کردم وقتی فهمیدم ایراد بنی اسراییلیه بیخیال شدم. به قول یاسمن اگه انضباط من ۲۰ میشد معدل کل من از دختر معاون بیشتر میشد و راست هم میگفت... دیگه پیگیری نکردم و اجازه ندادم مامانم بیاد صحبت کنه چون ارزش اون از ۴-۵ صدم خیلی بیشتره... میدونید بعدش چی شد؟ ۱۸۰درجه تغییر رویه دادم، باشلوار جین پاره میرفتم، گوشی میبردم با هندزفری سر کلاس دینی آهنگ گوش میدادم، هفته به هفته نمیرفتم مدرسه و اصلا خبر نمیدادم، بعضی وقت ها لاک میزدم حتی اما نمره ای انضباطم ۲۰ میشد:) چرا؟ چون توی امتحانای احکام شرکت میکردم، چون برای تفسیر قرآن کنگره ی مدارس سمپاد چندین بار جزء منتخبین بودم! حتی سال سوم که به خاطر المپیاد شرکت نکردم خودشون برام تقدیرنامه فرستادن! حتی به خاطر همون المپیاد... به هرحال هیچی سر جای خودش نیست. دقیقا الان که همه دارن عین چی میخونن من دارم ۵-۶ ساعت بی کیفیت میخونم! همه رشد تراز دارن، من با کله میخورم زمین! من همونیم که از بیرون دل همه رو سوزونده ولی از درون خودش جزغاله(؟!) شده... من همون آمانیتای حسرت به دل سابقم که فقط یه رقم به سنش اضافه شده ولی سال ها شکسته شده... ۹۷ که تا همین الان برام خیلی بد بوده، جا داره بگم قربون سال ۹۴ این موقع... ۱۲روز مونده بود به المپیاد... خدا اون موقع ها یه قدرتی بهم داده بود که الان گرفتش! یه آیه هست که میگه شما یه گناهی میکنید نعمت رو ازتون میگیریم و اینا برای من همون شده... لطفا روشنم کن که تاوان کدوم کار رو دارم پس میدم:(
وقتی فکر میکنم با رتبه ی ۱۸۰۰ رفته دانشگاه دامپزشکی تهران که بعدا با سهمیه بره پزشکی دوست دارم تمام این بنیان گذارهای سهمیه رو خفه کنم! پریروز فهمیدم:(
معده دردم امانم رو بریده... وقتی درون، خلاء باشه و بیرون، فشار؛ نتیجه اش مچاله شدنه... قوانین فیزیک اینو میگه...

♫♫♫

تو شب سیاه تو شب تاریک از چپ و از راست از دور و از نزدیک

یه نفر داره جار میزنه جار آهای غمی که مثل یه بختک

رو سینه ی من شده ای آوار از گلوی من دستاتو بردار

دستاتو بردار از گلوی من از گلوی من دستاتو بردار


  • نمایش : ۱۷۵
  • Nelii 💉📚
    دست بنداز تو گلوت و همه ی این حس های مزخرف و تاریکو بالا بیار،دوباره بلند شو و چشم از هدفت برندار.

    +برم این آهنگ و گوش کنم،دلی سبک کنم.
    این غم تک تک سلول های بدنم رو گرفته… زخمش کاری تر از این حرفاست نلی:(
    چشم به هدفم هست! هست که دارم میسوزم براش:(

    +آهنگ خوبیه از همایون جآآآن
    همدم ماه
    عزیز دلم تو موفق میشی  ادامه بده من مطمئنیم تو میتونی میدونی ما آدما بعضی وقتا درست جایی که باید گاز بدیم ترمز می‌کنیم و جایی که باید ترمز کنیم گاز می‌دیم  که ممکنه نتیجه اش بشه کله ملاق و ته دره و در نهایت کما  تو الان همون جایی اینجا ترمز ممنوعه امانیتای قوی ما تو میتونی 🤗💪
    همینطوره همدم جان
    ترمز کردم! توانایی تکون خوردن ندارم! ترمز کردم… خیلیی سخته برام ادامه دادن… خسته ی خسته ام! شاید نباید خیلی زود شروع میکردم به درس خوندن… شاید…
    آمانیتای ترسو و بزدل بهتره
    مسـ ـتور
    واقعا کاش همه چی برگرده سر جای خودش...
    تو از ۱۸۰۰ میگی، بذار من از ۱۹ هزار و ۱۳ هزار بگم که پزشکی قبول شدن پارسال!!
    هیعیی... 
    ای کاش میشد…
    برای میم الف و تیکی هم نوشتم… منظورم صرفا سهیمه ی ناعادلانه ی هیئت علمیه


    پس بذار منم از رتبه های ٥٠٠٠٠ برات بگم ک خودم توی تخمین رتبه ی گزینه ی ٢ دیدم و زیستی ک منفی بوده! زبانی ک صفر بوده و پزشکی ی دانشگاه خوب دولتی…
    میم . الف
    اسم سهمیه میشنوم روح و روانم میریزه بهم !😐🤦‍♀
    هرچند ک از همه ی سهمیه ها و سهمیه دارها متنفرم ولی اونایی ک ایثارگری دارن برام قابل هضم تره چون حداقلش در ازای اسارت و جانبازی بهشون سهمیه دادن اما هیئت علمی هیچ جوری قابل قبول نیست برام… کسی ک در ازای تدریسش داره حقوق دریافت میکنه… پس چرا جبهه ی غیر داوطلبانه مثلا اونایی ک شغلشون ارتشی و اینا بوده سهمیه نداره چون ک پولش رو گرفتن ولی هیئت علمی سهمیه است؟
    حالم بهم میخوره از همشون
    tiktik tiki
    ببین تاقبل ازماجرای دبیرستانت واقعابخاطریه افت ترازفکرخودکشی کردی؟؟:/ببین میدونم کسی که2تاکنکوروردداده(اونم که دومیش که خیلیا ارزوی رتبه توروداشتن)ویه کنکورسومی درپیش داره واینقدرروی تصمیم واسه پزشکی تهران مصمم بوده که حاضرشده یکسال دیگم بمونه این افت تراز براش خیلی سخته ولی باورکن قرارنیست توبا400تاافت ازتهران بری مثلا کرج درس بخونی:||قرارنیست ازمون بعدیتم افت داشته باشی!توکه خبرنداری!توفقط فقط باید بری درستوبخونی ازین فکرام دیگه نکن

    درباره اون ماجرا انضباط😂😂😂معاون است دیگر😑گاهی کرمش میگیرد،بیخسال ایناشوگفتم بودم که توخیلی توی گذشته زندگی میکنی
    اون سهمیه هم ...........هنوزکجایی،اینقدره میبینی که دیگه عادی میشه واست
    گفتم ک متاسفانه خودکشی شهامت میخواد و منم ندارم… ترجیح میدم ملک الموت خودش تشریف بیاره:|
    الان مسئله فقط افت تراز نیست نه ک نباشه ها! ٣آزمونه که عمومیام افت کرده پشت سرهم! از طرفی این آزمون ٦٨٠٠ شد! سخته برام! از ٧٧٠٠ رسیدن به ٦٠٠٠:((( مشکلم اینه که واقعا بریدم! نمیتونم درس بخونم! یه سریا موندن! یه سریا مرور نشدن یادم نیست! مغزم مثل یه کاغذ سفید شده:(

    اون انضباط هم ارزشی برام نداشت:/ دختر خودش تمام دبیرستان با تقلب و پارتی بازی معدلش خوب میشد، آخرش هه! ولی خب اگه درست میشد مثلا من نفر اول میشدم:/ شکر خدا دوم دبیرستان ترفیع گرفت و مدیر شد اون معاونه…

    سهمیه هم منظورم هیئت علمی بود ک از نظر من واقعا مسخره ست! کسی ک ب پزشکی شهر ما میخوره، میخوه دامپزشکی بعد هم…
    بنفشه ❤
    انقد در بند تراز نباش دختر.خودت بیشتر در جریانی و میبینی مثلا طرف هش هزاری شهر خودش مونده ولی 6800 پزشکی تهرانه.چرا؟چون دوماه آخرو به خودش فشار آورده.حالش خوب نبوده.من مطمانم با اوضاع گل و بلبل درس نخونده چون خودم الان دقیقا لحظه به لحظه جونم در میاد و فقط میگم تموم شه! ولی چشش به بعد از اون دوماه بوده.میدونی چن سال از سالای قشنگ زندگیتو پای این پزشکی تهرانِ واقعا لعنتی گذاشتی؟!امسال آخریشه.هیچی و هییچی ارزش اینکه انقد سالای جوونیتو پاش بذاری نمی ارزه به خدا.نمیخوام بگم از هدفت دس بکشا!!فقط یکم آرومتر!چیزی که داری له له میزنی براش از دور دلتو برده.از داخل فقط یخورده قشنگه.تهران نقل و نبات پخش نمیکنن.بخدا نمیکنن!انقد حساس نشو روش.من حتی به این رسیدم وقتی گیر میدی به یه چیزی خودتو میکشی براش فرار میکنه از دست.ولی وقتی تمرکزت رو خودت و تلاشته اونم دوست داره!خودش میاد طرفت
    و بخوای حرف ازین سهمیه ها بزنی...فقط حرص خوردنه.فقط وقت هدر دادن و سردرده.چیزیه که هست.دست منو تو نیس.این مملکت خیلی چیزاش درست بشو نیس و منو توام کارمون گیره.باید بخونیم و رقابت کنیم با اونی که چند پله جلوتره.ناراحتی؟ناعدالتیه؟اینجا زمینه.بهشت برین نیس.باید زحمت بکشی.از حقت باید دفاع کنی با چنگ و دندون کسی دلش برات نمیسوزه فقط خوتی و خودت.الانم تو نمیتونی سهمیه ها رو ورداری.تنها راهی که داری واس رسیدن به حقت اینه بیشتر ازونچه که باید انرژی بذاری که مقابله کنی با بی عدالتی که دست تو نیس!
    پاشو جم کن خودتو بینمت:)) به نظر منم یکی دو روز رو کامل تعطیل کن.نگو الان تایم استراحت نیس وقت کمه نباید شل کنم.دقیقا باید شل کنی!سخت گرفتی سوزنت گیر کرده.یه روند ناقص و داغون رو داری ادامه میدی.کیفیت خیلی مهم تر از کمیته.چیزی که همیشه فدا شده ولی تو فداش نکن.اون یکی دو روز رو میتونی جبران کنی ولی اینجوری ادامه دادن رو...قرارم نیس اون دو روز بیان بهت بگن آمانیتا ما یک عدد صندلی پزشکی دانشگاه تهران که حق مسلم شماست به شما میدهیم مهرماه تشریف بیاورید بنشینید! تجربه نشون داده وقتی از درس دوری یکم فکرت راه میفته و جرقه ای شوکی چیزی پیش میاد به خودت میای که داری چه روزایی رو از دس میدی.یکم غیرت داشته باش رو چیزی که میخوایش
    راجب معاون و نمره انضباط و اینام هیچی نمیگم چون تموم شده ن رفتن دگ هی ما بیایم حرف بزنیم بی عدالتی است و فلان است...ولی همین استُ!
    ولی حالا خواهرونه کلا زندگی رو سخت نگیر.من یکی از دور دلم روشنه.اما نهایتا نشد نشد هم نشد.آخه موجود فانی سر یه مدرک فانی و یه ساختمون و شهر فانی چرا باید انقد عذاب بده خودشو؟یبار زنده ای باید حال کنی با داشته هات و تلاش برای نداشته هات.ولی نه اونقد که وقتی بهش رسیدی ببینی چیا رو براش از دست دادی.به چه قیمتی؟الان مثلا تهران نقل و نبات میدن؟شاید حکمتی توشه به زحمت برسی بهش و شاید بی عدالتیه که نمیرسی بهش!!!ولی دنیا قانون خودشو هنوزم داره.غیرممکنه چیزی که دوسش داری رو بهت ندن و یه چیز بدتر بهت برسه.حتی اگه دیدی تهران نمیشه و مثثثثثثلا شیراز شد ممکنه خیلی چیزای خوب تو همون شیراز منتظرت باشه که تو روحتم خبر نداره.اصن این دوتا پند  و درس زندگی واس کنکور رو از من بگیر :دی آویزه گوشت کن:)))) وقتی حالت خوبه،تلاش و تمرکز رو دست بی توجه به نتیجه،و وقتی حالت بده،چن ساعتی کنار گذاشتن درس و تلاش یه گوشه لم دادن با آهنگ و بی توجهی به مسیر و فقط فکر به شیرینی نتیجه!:)
    بنفشههه تراز رو بیخیال... مشکلم ساعت خیلییی کم درسم بود:( وگرنه همه این داستانا رو حفظم... به تراز اعتمادی نیست:( در مورد دانشگاه تهرانم که اوضاع مسلما سخت تر میشه و درسا هم سخت تر و اینا رو خوب میدونم اما اگه من برم تهران تحمل این ۷سال و سختیاش آسون تر میشه برام و از طرفی یه کار نیمه تموم رو تموم میکنم!
    و سهمیه هم نه خب محکومیم به کنار اومدن باهاش، خواستم غر بزنم فقط:/ البته کسی که اراده کنه نیازی به سهمیه نداره، اینا بهانه س نه؟!
    و در کل من فدات شم که این همهههه تایپ کردی، مرسی:)
    میم . الف
    هیچی سرِ جاش نیست ! هیچی ! -_-
    نه نیست! نیست!
    mohi :)
    ما یه دوستی داشتیم که سمیه ش 25 درصد بود داروسازی کرمان قبول شد درصدهاشم که خودت میتونی حدس بزنی چند بوده!
    و الان شنیدیم که انتقالی گرفته تهران!
    اصن اینو شنیدم موندم!
    به درک داروسازیشو بخونه تو همون کرمان
    ولی دیگ چجوری اومده تهران؟
    اخه جدن این کجاش عادلانه و انصافه !
    هوففف

    +برای آرامشت دعا میکنم حتمن
    امیدوارم جواب بده ):
    ://///
    هیئت علمی قطعا! ما گناه کردیم که پدر و مادر هیئت علمی ندارم:(

    عاخ که من قربون مهربونیت برم محی جان:)
    نسیم
    مشاورم رتبه ۱۰۰ ریاضیه . از ۷۵۰۰ رسید به ۴۰۰۰ . اما ادامه داد ! محکم تر ! تا شد ۱۰۰ . خانم دکتر ، این رسم قدم برداشتن تو راه آرزو ها نیست ! تو خسته ای ؟ اوکی استراحت کن ! هر چقدر که لازمه ! اما از خودکشی و فلان بیسار نگو بخدا دو ماه دیگه بخونی اینا رو خنده ت میگیره سر جارتا قرابت معنایی و املا و لغت و کوفت آخه آدم این حرفو میزنه ؟
    نگو خانم دکتر دلم میگیره.. فکر کنم لیاقت ندارم این وابسته ی پیشین لعنتی کنار اسمم بشینه...
    چی بگم؟! خسته ام... خیلی هم خسته ام
    خیلی ازت ممنونم که امید دادی:) که به فکرم بودی
    ح. شریفی
    اگه خودت رو باور داری به هدفت می رسی
    چند وقته که باورهام از بین رفتن...
    رومی زنگی
    سلام به روی ماهت عزیزم راستش من نه اهل نصیحتم نه اصلا در حدی ام که بخوام نصیحت کنم به نظر خودم فقط میخوام یه داستان واقعی برات بگم 
    یکی بود یکی نبود یه دختر محجوب و مثبتی بود که از ١٢ سالگی با دیدن سریال پرستاران استرالیایی جرقه هایی تو وجودش زده شد نسبت به آینده اش ؛ هر سال که گذشت علاقه اش بیشتر شد و مطالعه های غیر درسیش و اطلاعاتش راجع به بدن انسان و زیست شناسی به حدی زیاد بود که وقتی به سوم راهنمایی رسید همه خانم دکتر صداش میکردن . اول دبیرستان رو که خوند و موقع انتخاب رشته پدر و مادر و مدیر و مشاور مدرسه اش معتقد بودن اگر بره رشته تجربی حیف میشه لذا هلش دادن تو رشته ریاضی . سال دوم با هر سختی بود گذش اما سال سوم هرچی میگذشت بیشتر میفهمید به اون فضا تعلق نداره . سال سوم هم تموم شد و سال سرنوشت ساز پیش دانشگاهی فرارسید . همه معتقد بودن واسه تغییر رشته به تجربی دیگه خیلی دیره و خودش هم اونقدر جسارت نداشت که بایسته جلوی همه و بگه بابا جون من قراره سختی بکشم که میکشم . زجر سال پیش دانشگاهی و کنکورریاضی رو هم به جون خرید فقط برای اینکه ازش راضی باشن همه . یکی از بهترین دانشگاههای ایران قبول شد .دانشگاه دیگه جهنم مجسم بود درس هایی که چندین سال فقط تحمل شون کرده بود حالا باید یه لول بالاترش رو تو دانشگاه پاس میکرد . اشک ریخت و ١٤٦ واحد پاس کرد تو ٤سال . یه روز که خیلی خسته و داغون بود تصمیم گرفت با خدا مشورت کنه خدا بهش گفت میشه اما سخته ها . تصمیم گرفت هرجور هست عملی کنه تصمیمش رو . وقتی لیسانس گرفت نشست و مجددا برای کنکور تجربی خوند هنوز یک ماه نگذشته بود که فهمید یکی از عزیزترین افراد زندگیش یه مریضی لعنتی گرفته به نام سرطان . همه چیز بهم ریخته بود اما اون میخوند میخوند تا حداقل با موفقیتش دل عزیزدلش رو شاد کنه اما رتبه اش ٤٠٠٠ شد و قبول نشد . دلش میخواست به هرریسمانی چنگ بندازه شنیده بود که میشه از لیسانس به پزشکی رفت کلی منت پدر و مادرش رو کشید تا کلی هزینه کنن و اسمش رو تو کلاس ها بنویسن . در همین اثنا عزیزدل نازنینش رو هم از دست داد.  ٦ ماه تموم ٨ صبح میرفت کلاس تا ٨ شب اما احساس خستگی نمیکرد چون هدفش رو واقعا میخواست . دو هفته مونده به آزمون بهش گفتن به خاطر نقص مدارک نمیتونه تو آزمون حتی ثبت نام کنه ! داغون بود و کارش فقط شده بود گریه شبانه روز . اگه خودش رو جمع میکرد به کنکور ٩٥ می رسید اما نتونست . از مهر ٩٥ تصمیم گرفت بخونه برای کنکور دوباره . خوند ولی باز هم با رتبه ٣٥٠٠ نتیجه دلخواهش رو نمیگرفت . علی رغم همه مخالفت ها و سنگ اندازی ها جلوی همه ایستاد و گفت من هنوزم میخوام یه بار دیگه شانسم رو امتحان کنم . اون دختر هنوز به اون آرزویی که سالهاست تو لایه های وجودش دفن شده نرسیده اما امید داره هنوز و داره سعی میکنه اون امید رو به تو برگردونه امثال تو و اون دختر زیاد نیستن قدر خودتو بدون :**
    سلام عزیز دل.
    واقعا ازت ممنونم که از وقتت زدی این همه نوشتی، مرسی:)
    اگه روز خوب رسید من هم داستانم رو میگم، شاید عمومی، شاید فقط فقط برای خودت...
    یه جاهایی مشابهه
    رومی زنگی
    سلام به روی ماهت 
    خواهش میکنم . 
    خوشحال میشم خیلی بدونم . به امید روزی که داستان موفقیت مون رو تعریف کنیم با ذوق . 
    گلاویژ ...
    کار خوبی کردی اومدی و نوشتی. منم هر وقت نوشتن رو رها می کنم که ذهنم کمتر درگیر بشه بدتر عمل می کنه و به قول خودت تا حد انفجار می رسم... 

    پزشکی تهران که آرزوت بوده و هست... این آرزو رو بخاطر افت تراز زیر سوال نبر آمانیتا... می دونم سخته، خودمم دارم تو بی انگیزگی دست و پا می زنم. ولی تو حیفی امسال بهش نرسی، خودتو خالی کن از هرچی ناامیدیه و قدرتمند تر از همیشه براش بجنگ دختر جان
    اوهوم گلاویژ جان، دیگه نوشتن عادت شده واسمون:)

    هست و هست و هست ولی بدی روزگار از جایی شروع میشه که خیلی چیزها رو میشه خواست ولی نمیشه داشت:(
    فقط دارم فکر میکنم که یک سال از عزیزترین ساعات اگه حروم شده باشه… اگه حرومش کنم چی؟
    بازم میگم مشکل من تراز نیست، نمیدونم چرا به میلو علاقه شدم به درس خوندن؟
    همیشه همینطور نمی ماند
    یک روز که تصورش را نمی کنی
    جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
    و تازه رها شده ای از بند آرزو
    از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
    چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
    چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
    مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
    ٩٦/٨/١٧
    _________________
    وقتی رفتی تا آخر برو...
    وقتی ماندی تا آخر بمان...
    این تن، خسته است...
    از نیمه رفتن ها، از نیمه ماندن ها...
    ۹۷/۲/۶
    کلمات کلیدی
    موضوعات