پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

همیشه همینطور نمی ماند
یک روز که تصورش را نمی کنی
جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
٩٦/٨/١٧
_________________
وقتی رفتی تا آخر برو...
وقتی ماندی تا آخر بمان...
این تن، خسته است...
از نیمه رفتن ها، از نیمه ماندن ها...
۹۷/۲/۶

کلمات کلیدی

به کجا چنین شتابان انصافا؟

پنجشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۳ ب.ظ

دیروز به علت فوران بیش از حد افسردگی، بعد از ٢هفته از خونه زدم بیرون. اون هم تنهایی! وقتی رسیدم سر کوچه، واقعا جهت حرکتم برام اهمیت نداشت و به سمت چپ رفتم... رفتم و فکر کردم و فکر کردم... خیابون زیاد شلوغ نبود، آش فروشی و حلیم فروشی ها غلغله بود و این سوال در لحظه به ذهنم خطور کرد که آیا پختن یه کاسه آش یا حلیم اینقدر سخته که مردم حاضرن از بیرون که معلوم نیست چطور تهیه میشه، بخرن؟!

از شلوغی ها جدا شدم و یه مسیر خلوت رو برای ادامه ی مسیر منتهی به ناکجا انتخاب کردم و باز هم فکر! فکر کردم که ینی میشه یه روز بیاد که همه چی تموم شده باشه و اون روز خوب تمام تلخی این چند سال رو از صفحه ی ذهنم پاک کنه؟ و الباقی فکرهای مگو:))) به خودم اومدم، دیدم دقیقا سر کوچه ی پدربزرگ ایستادم! یادم اومد روزی که تازه خریده بودش، تمام خاطرات زنده شد! بعد از فوت مادربزرگم پدر جون تنها شده بود و همه درگیر زندگی خودشون بودن و ٩٩% مواقع من و مامانم پیش بودیم. اما اون ١% هم اذیت بود، هم بابت تنهایی، هم خاطرات! خاطره ها تا آدم رو نکشن، نمی میرن! و ما هم تصمیم گرفتیم خونه اش رو عوض کنیم تا کمی از هجوم گاه و بیگاه خاطراتش کم شه و این خونه شد خونه ی آخرش! تا روزی که خونه خریداری شد من از وجود اون کتاب فروشی که سرکوچه اش بود بی خبر بودم. یک روز که به روال هر روز از مدرسه اونجا می رفتم کشفش کردم:) به سرویسم گفتم که همونجا پیاده میشم و واردش شدم! با بوی کتاب هاش مست شدم! اون زمان من همون دختر بازیگوش درسنخون مجنون ادبیات بودم و دچار المپیاد! ورودیه اش کتاب های درسی و مخصوص کودکان بود. بیشتر که سرک میکشیدی وارد محوطه ی اصلی میشدی، دست چپ کتاب های تاریخ و فلسفه و جامعه شناسی، روبه رو کتاب های شعر و ادبیات و دست راست کتاب های علمی!

رفتم داخل، همه چیز مثل قبل بود! همون فروشنده، همون چیدمان! اما من؟ نه! پخته تر، سرد و گرم چشیده تر، عاقل تر، شاید غمگین تر، ... همه چیز سر جاش بود به جز پدربزرگم و المپیاد! داشته هایی که هیچ وقت مثلشون برام پیدا نمیشه و هیچ وقت هیچ چیزی جاشون رو نمیتونه پر کنه! ای کاش الان اسفند ٩٣ همون ماه خرید خونه ی پدرجون بود...

همه ی کتاب هایی که قراره بعد کنکور خونده شن، رو داشت :دی خیلی خوشحال شدم:)) من نمیتونم از کسی قرض بگیرم چون بندهایی که برام لذت بخشه رو علامت میزنم و گاهی هم میرم سروقت همون تیکه ها... بخودم اومدم دیدم یک ساعت و نیمه دارم اونجا دور خودم میچرم:/ سریع زدم بیرن! چشمتون روز بد نبینه، دیدم یک موجود عجیب الخلقه با موی بلوند و تیشرت قرمز و شلوارسفید و ابروهای باریییییک در حالی که میخرامید از بغلم گذشت! چند لحظه هنگ کردم:| گفتم حجاب کی اختیاری شد ما خبر نشدیم؟! دوباره برگشتم و دیدش زدم! فهمیدم بعله! کاکل به سر مامان بودن ایشون! طرف پسر بود:|||| رژ لب قرمز جیغ حجم دهنده هم زده بود! همینقدر تباه و داغان! کنار ویترین یه مغازه وایسادم خودمو برانداز کردم، بعد مقایسه کردم که من دخترم یا اینا؟ چند ماهه که موهای صورتم رو نزدم و ابروها هم برنداشتم... هر چند خیلی مشخص نیست ولی خب! اما واقعا زشت و زننده و مشئز کننده بود://// اینا از دختر شدن فقط آرا ویراش رو دیدن! خب لامصب روسری و مانتو یا چادر هم بپوش تا وقتی ذوب شدی متوجه بشی اوضاع دست کیه! البته دختر بودن خیلی بدی های دیگه ای هم داره ولی اونا رو این دخترنماها نمیتونن تجربه کنن متاسفانه:( عاقا اگه اینا دوست دارن دختر باشن، من هم دوست دارم پسر باشم! چیکارش کنیم حالا؟!

هوا گرد و خاک بود شدیییید! اولش متوجه نشدم وگرنه نمیرفتم بیرون. بعد هم بارون گرفت، بارون اسیدی! خوب خوب شالم رو کشیدم جلو که اسید حداقل روی موهام نریزه و گفتم چقدر خوبه که شال سرم هست:)))

+ ظهر پسردایی ام اومد نمیدونم چی از مامانم بگیره و بره. دیدم به به! ابروهاش رو برداشته://///// البته نه خیلی! اما من خوب این چیزا رو تشخیص میدم :دی و در نظرم چندش تر از سایق شد:|

+ این یک هفته چقدر طول کشید! اوووف! فکر کردم ۲-۳ هفته گذشته! شاید چون ۱۵ ساعتی درس خوندم:/ ولی دیروز و امروز ۱۰ ساعتیه:)

+ شرمنده وقت نشده کامنت ها رو جواب بدم... :(

موافقین ۶ مخالفین ۱ ۹۷/۰۳/۰۳
آمانیتا موسکاریا🍄

نظرات  (۵)

یکی از منفور ترین چیز ها در نظرم ابرو برداشتن پسر هاست-_- 
خدابیامرزدشون 
۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۷ آنیا بلایت
آمانیتا!
اون ترنسی که دیدی رو فکر کنم میشناسم‌. چون معمولا توی همین محله و یه سری محله‌های دیگه توی یه سری ساعت مشخص بیرون میرن معمولا. چندین بار توی خیابون دیدمشون و یک بار هم که رفته بودم اسپری بخرم توی یه مغازه لوازم آرایش فروشی دیدمشون. معمولا دوتایی میان بیرون. نمیدونی چقدر دلم براشون سوخت. همه‌ش دلشون میخواست با من و خاله‌م که توی مغازه بودیم حرف بزنن و مثلا وقتی به فروشنده میگفتیم فلان وسیله‌ رو میخوایم نظر میدادن و مثلا میگفتن فلان برند خوبه و معلوم بود دوست داشتن سر صحبت رو باز کنن. من تا اونجایی که میدونم از دختر بودنم راضی ام. یه لحظه خودم رو جای اونا گذاشتم. هیچ کس دوست نداره باهام صحبت کنه. نه دخترا نه پسرا. تازه پسرا دائم بهشون متلک های وحشتناک میندازن و یا بهشون دست میزنن... یه روز صبح بیدار میشی و میبینی به جای انگشتای باریک، مچ دست باریک ، صدای نازک و پوست نرم، هیکل مردونه و ریش و سبیل داری! بنظرت وحشتناک نیست؟ میتونی تصور کنی چه فشار های وحشتناکی از طرف خانواده و فامیل و تماااااااااااام جامعه روشون هست؟! واقعا واسه اینکه دخترونه بشن چه کاری غیر از یه رژ قرمز زدن از دستشون بر میاد؟ مطمئنم لحظه شماری میکنن واسه عمل تغییر جنسیت ولی خانواده‌هاشون هنوز امید دارن پسرشون یه مرد واقعی بشه و یا از حرف بقیه میترسن و به هزار دلیل دیگه اجازه و هزینه جراحی رو بهشون نمیدن... با اون جسم مردونه تنها کاری که از دستشون بر میاد برای دختر شدن همون آرایش و رنگ موعه... انقدر درد و اختلال های وحشتناک دارن که نمیشه به خاطر یه آرایش غلیظ سرزنششون کرد...
+ کتاب فروشی بالای خیابون ما رفتی که باریک و کوچولو موچولوعه ؟D:
منم از اونجا یکی دو بار خرید کردم. ولی کتابفروشی مورد علاقه‌ام توی یه محله دیگه‌س :)
++ مطمئنم این روزا میگذره و یه بار میای یه پست طولانیییی میذاری درمورد اینکه چه چیزایی گذشت و در انتظار چه چیزای جدیدی توی زندگیت هستی و چند وقت بعدش دوباره به خاطر امتحانای دانشگاه خسته میشی و اینجوری از خونه میزنی بیرون و پر انرژی برمیگردی خونه و درمورد اون روز واسمون می‌نویسی :) ^-^♡
متنفرم از پسرایی که ابرو بر میدارن:| حتی یه دونه -___-

روزی ۱۵ساعت:||
میشه بگید چطوری؟؟عاغه خخ سخته:(
ابرو بر داشتن ،عوووق:||
@ آنیا بلایت
تو همشهری این قارچ کشنده ای؟:)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی