پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

همیشه همینطور نمی ماند
یک روز که تصورش را نمی کنی
جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
٩٦/٨/١٧
_________________
وقتی رفتی تا آخر برو...
وقتی ماندی تا آخر بمان...
این تن، خسته است...
از نیمه رفتن ها، از نیمه ماندن ها...
۹۷/۲/۶

کلمات کلیدی

پساکنکور (پارت٤)

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۰۸ ق.ظ

دوست داشتم از دیروز هم بگم ولی خسته تر و له تر از اونیم که باید!

صبح ٧ بیدار شدم و از خونه راه افتادم سمت قیطریه! رفتم در زدم، خاله بدون این که آیفون رو جواب بده در رو باز میکنه که برم بالا. دوباره میزنم! میگه آمانیتا بیا بالا، میگم خاله محمدعلی نیست؟ میگه نه رفته دانشگاه. میگم باشه و راهم رو میکشم و میرم. زنگ میزنم بهش گوشیش خاموشه. از قیطریه تا انقلاب پیاده رفتم. دم در دانشگاه ایستادم. دلم به داخل رفتن رضا نبود. زنگ زدم به پری! گفتم پس این پسره معلومه کجا غیبش زده؟ دیشب به من گفت ٨ بیا خونه تا با هم بریم بیرون، رفتم نبود. پری گفت من دیدمش گفت امتحان دارم. تشکر کردم و بی معطلی قطع کردم. از همونجا رفتم کافه ی محبوبم! برای خودم قهوه سفارش دادم. کتاب آیین نامه رو درآوردم و شروع کردم به خوندن. هیچی واقعا ازش نفهمیدم. مشکلم این بود که جملات برام گنگ بودن. نمیدونستم کجاش مهمه و کجاش زائده. گوشیم رو از جیب مانتوم بیرون آوردم و سرچ کردم "نمونه سوال آیین نامه ی رانندگی!" کلی سایت به دردنخور با سوالای فروشی باز کرد. خواستم یه دونه سفارش بدم، پشیمون شدم چون واقعا نمیشه به این جور سایت ها اعتماد کرد و منم حقیقتا اندازه یه سفر نیمه طولانی توی کارتم پول داشتم. مدتی بود که تصمیم گرفته بودم اکانت اصلی اینستاگرامم رو بازیابی کنم اما طبق شهادت پیج فرعی ام هیچ استوری ای باز نمیشد و منم بیخیالش شده بودم. شب قبلش که با دایی تنها بودیم علت رو ازش پرسیدم و گفت به خاطر آپدیت نشدنه! منم آپدیت کردم ولی خوابم برد و دیگه چک نکردم ببینم درست شده یا نه. بیکار که توی کافه نشسته بودم وارد اینستاگرام شدم و دیدم بعله درسته! بسم الله گفتم و آیدیم رو همراه رمز زدم. همه چی سرجاش بود، حتی عکس پروفایلم! پست های خودم از اول نگاه کردم. این اکانت رو من از سال ٩١ تا ٩٥ داشتم و برام پر بود از خاطره ها. کپشن ها رو که میخوندم واقعا به حال خودم افسوس خوردم از این جهت که چقدر خوب مینوشتم و الان؟ هه! از خودم متنفر شدم که چرا خودم توی این برهه ی زمانی قفل کردم و چرا در واقع عقب موندم؟ من اون موقع توی اوج بودم و اگه ادامه میدادم چه ها نمیشد! مغزم داغ کرد. عکس ها رو دیدم. تمام عکس های المپیاد و اکیپ ٣-٤ نفری مون رو حذف کردم. پست بعد شکست المپیاد رو حذف کردم. پست شب کنکور ٩٥ رو حذف کردم. دیرکت هام به ملیکا و محمدرضا رو حذف کردم. بیوگرافی رو حذف کردم. یه استوری گذاشتم که "که آره من دست خالی اومدم!" نیکا جواب داد. عکس هاش رو نگاه کردم. نمیدونستم دندون پزشک ها سر تا پا سفید پوشن! به هر حال شبیه روح بودن. جناب مخمل خان، دوست پسرش، رو هم زیارت کردم. غش غش میخندیدم، این اسم رو آیسان روش گذاشته بود و کاملا برحق بود (مخملِ خونه ی مادربزرگه!) و چه عکس های مشمئزکننده ای داشتن! از این "دوستت دارم" های آبکی که به انجام نمیرسن! تولدش مخمل رو برده بود خونه ور دل باباش! شنیدم میگن صندلی خریده وگرنه واقعا درسخون نبود گر چه الانم پردیس بین الملله ولی خب! هزار و یک نفر استوری رو دید الا اونی که باید! یاسمین رو دیدم و چقدر هنوزم خل بود! یاسمین از مصادیق واقعی هرز استعداد بود. اگه این دختر ایران میموند میتونست یه نویسنده ی عالی بشه اما دوم راهنمایی که بود به تورنتو مهاجرت کردن. لا به لای پست ها چشمم خورد به نازی! دیدم توی بیوش زده TUMS! تا مغز استخوانم تیر کشید! سارا جواب داد "دلم برات تنگ شده" نوشتم "منم همینطور!" چند لحظه بعد دیدم استوری گذاشت "کی فکرش رو میکرد من که پارسال همین موقع داشتم کنکور میدادم الان امتحان تشریح داشته باشم؟" قصدم این بود بنویسم هیچکی! اگه سهمیه هم نداشتی الان میتونستی همین حرف رو بزنی؟! و ساکت موندم! یه فالو ریکوئست اومد. چک کردم رومینا بود. آره همون دختری که ابتدایی همکلاسیم بود و در عین رفاقت رقیب! رومینا رو بعد از زمانی که من و یاسمن و کاملیا جهشی خوندیم دیگه ندیدم تا تابستونی که سوم دبیرستان میرفتم! اولین جلسه ی کلاس advanced3! مهمان شده بود. شنیده بودم پدر و مادرش از هم جدا شدن. ینی بهتر بگم مامانش مامانمو توی یه مهمونی دیده بوده و براش گفته بوده و این که وقتی فهمیده من تیزهوشان قبول شدم شاخ درآورده (این ماجرا برای راهنماییم بوده!) حدس زدم اومده به باباش سر بزنه و خودش هم گفت. گفت که با پدربزرگ و مادربزرگش و مامانش زندگی میکنه و خواهرش با باباشه. الان جا عوض کردن. البته که توی کاخ نیاوران طور پدربزرگش جا برای خواهرش هم بوده اما خودش خواسته بره با باباش! میگم کاخ نیاوران جدی میگما! پدربزرگش ارشد بابای من بود و همشهری هم بودیم توی این شهر که هرچی هم زمان بگذره باز هم ما غریبیم. باباش با مامانم آشنا بود و طبیعتا خیلی من و رومینا با هم رابطه داشتیم. یه روز منو خونه ی پدربزرگش توی تهران دعوت کرد دیگه نگم براتون. منم از همون روز گفتم این کاخ نیاورانه و اون که چند کوچه اون طرفتره اشتباهیه! روزی رومینا دید منم مثل اون advanced3 ام جا خورد چون دوران ابتدایی زمانیکه من تازه starter رو شروع کردم اون let’s go5 بود ینی تقریبا ١٠ترم بالاتر!! جا داره که خور شم وقتی میبنم توی بیوی اینستاش نوشته TUMS! جا داره بمیرم وقتی میبینم نوشته graduated from F1! بعد من؟ من چیم؟ من هیچیم! من هیچی نیستم! جلوی اشکام رو نتونستم بگیرم! به حدی گریه ام شدت گرفت که عینکم خیس شد. قهوه ی بعدی رو سفارش دادم. رومینا رو میدیم و به حال خودم گریه میکردم. قهوه سوم رو سفارش دادم. امیرعباس جواب داد "اه باز این اومد" نوشتم "گزینه های روی میز، آنفالو، بلاک، ریپورت، بسوز و بساز و حرف نزنه! میبینی اجبار نداریم!" نوشت "چه بی اعصاب هم اومد!" جواب ندادم. عوضش پست هاش رو نگاه کردم. یه فیلم از ١٠سالگیش گذاشته بود که در حال آواز خوندنه. اینقدر که مسخره بود وسط اون اشک ها خنده ام گرفته بود. از حق نگذریم اون موقع هم صداش خوب بوده، الانم که خوبه. خسته شدم ادامه ی آهنگ هایی که گوش میدادم رو پلی کردم! "گریه می آید مرا" همانا و شروع گریه همانا! همون لحظه دیدم یکی نشست رو به روم. در واقع ندیدم چون چشمام پر از اشک بود. گفت حالت خوبه؟ اشک هام رو پاک کردم و دیدم محمدعلیه. گفتم "هیچ معلومه تو کجایی؟ گفت "امتحان داشتم و یادم نبود. صبح که اومدم دانشگاه دوستام گفتن! الانم پری رو دیدم گفت دنبالم میگشتی. فهمیدم اینجایی، اومدم! حالا چرا گریه میکردی؟" گفتم "ولش کن!" گفت "از دور خیلی منظره ی جالبی بود. یه دختر تنها با هندزفری تو گوشش، گوشی توی دستش، سه فنجون خالی قهوه و گریه! شبیه اینایی شده بودی که یکی بهشون گفته بای فور اور!" خندیدم! زدیم بیرون از کافه! گفتم "پس ماشینت کو؟" گفت "نیاوردم!" گفتم "من پیاده روی امروزم رو کردم. آژانس بگیر." گفت "واقعا انتظار داری توی این اوضاع ماشین ٣٠٠میلیونیم رو بذارم وسط خیابون؟ که بدزدنش؟! توی پارکینگ دانشگاهه. بیا بریم." "دانشگاه نمیام!" "برو کتاباتو بخر تا من بیام!" رفتم چند مجموعه شعر از حامد ابراهیم پور و گروس عبدالملکیان خریدم و داشتم حساب میکردم که شنیدم یکی گفت من حساب میکنم. سرم رو بگردونم دیدم امیرعباسه. سلام کردم و سلام کرد! گفتم "همراهم پول هست! اجازه بدید من حساب کنم." یه ساعت تعارف الکی کردیم! آخرش گفت "حالا چیا خریدی؟" گفتم! گفت"از کی تا حالا اینقدر معاصرخون شدی؟" گفتم "اشکال داره معاصر خوندن؟ حالا شما چی خریدین؟!" گفت "کتابای ترم بعدم رو!" آب بینی ام راه افتاده بود. پرسید "گریه کردی؟!" گفتم "نه!" گفت "چشمات قرمزه!" گفتم "هوا گرمه!" گفت "بفرمایید برسونمتون!" گفتم "مبارک باشه! ماشین خریدی؟!" گفت "من پول دارم؟ امیرحسین بیرون منتظرمه!" گفتم "ممنون محمدعلی منتظرمه!" دوباره پرسید "مطمئنی گریه نکردی؟!" "آره سرما هم خوردم! حالم خوب نیست!" دم در کتاب فروشی "ولی گریه کرده بودی که اعصاب هم نداشتی!" "ولی سرماخوردم و گرممه و حالم خوب نیست که اعصاب نداشتم!"

+ معلومه گریه کردم؟!
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۸
آمانیتا موسکاریا🍄

نظرات  (۱۸)

هیییی واییی من !!! 
چقد طولانیه :))
خخ
برم بخونم احتمالا شهید شم وسطاش دییی:

+اره معلومه گریه کردی
سمت راست چشمت قرمز شده 
:(
پاسخ:
بابا تو دیگه کی هستی! قبل این که بخونی نظر مینویسی؟ :)))
خوندم :))))
شهیدم نشدم :)))

نمیدونم چی بگم ( چون دارم از خواب بیهوش میشم !!! ) ولی بقول محمد علی واقعا اون لحظه تو کافه هرکس نگاهت کرده باشه فکر کرده شکست عشقی خوردی 

دیگه م غصه نخور :( عوضش پسته بخور :|||

با مزه ی کی بودم من؟؟؟؟؟!!! 


پاسخ:
خب خدا رو شکر :))))
:دی محمدعلی زیاد چرت و پرت میگه ولش کن :))))
اینقدر که ملت با پارتنرشون درگیر بودن، فکر نکنم اصلا کسی منو دیده باشه :)
غصه که میخورم و نمیخورم! پسته هم ممنوعه جوش میزنم!
من من من :))))
ببین امانیتا خدارو چه دیدی؟ تو قبل از ماجراها نشستی گریه کردی بدون اینکه هنوز از اتفاقات اصلی زندگیت خبر داشته باشی
درسته خوشبختی از نظر هرکسی یک تعریفی داشته باشه و اینکه شاید خوشبختی از نظر تو یعنی بیو تی یو ام اس زده باشن ، درکت میکنم چون واسه هدفت جنگیدی با بهترین رتبه موندی چرا؟چون هدف داشتی بنظرم کسی که با رتبه سه رقمی میمونه شاید مثه همون رتبه رو بیاره ولی گند نمیزنه! مگر اینکه کلا جریان از بیخ و بن مشکل داشته باشه.
بنظرم لااقل دیگه تا اعلام نتایج به ماجرای کنکور فکر نکن چون دیگه کاری ازت برنمیاد و همش گریت میاد

اون دوستت که بین ال و اونکی که سهمینه داشت ترکیب یکی از دوستای منه که 95رفت دانشگاه حالا واسه من کلاس میذاره😒ای خدا
پاسخ:
یه چیز میگم شاید احمقانه باشه من الان عذاب وجدان دارم و بابت پیش داوری نیست! دارم از غصه دق میکنم که چرا یکی مثل رومینا باید سال اولش کنکورش قبول شه تهران بعد من، منی که خیلی از اون بهتر بودم و مامان اون حسرت منو میخورده، الان منتظر نتیجه ی کنکور بشینم :||||
آره دیگه تموم شده، چه بد چه خوب.
این دوست سهمیه ای منم همچین وضعی داره! این دختر کنکور٩٦ کنکور اولش بود! بعد مشکل این دوستان اینه که قبولیشونو میکوبن تو سر امثال ما :(
خوب نوشتی خیییلی ! چسپید !
+ تو تنها کاری که از دستت بر میومد تلاش کردن بود که بهترین سالهای جوونی تو گذاشتی پاش . ول کن خودتو ، انقد نفس خودتو بند نیار ، چرا انقد به روح و جسم خودت ظلم میکنی ؟ چرا گریه میکنی ؟ چیکار باید میکردی که نکردی ؟ ول کن این دخترو ... این هر کاری میتونست کرد ... ولش کن ولش کن ولش کن لعنتی ! انقد یقه ی خودتو سفت نچسپ ! 
پاسخ:
جدا؟ خوشحال شدم :)
فعلا متهم ردیف اول این قصه منم :(
من اگه سال ٩٥ قبول شده بودم…
دختر اخه برای یه دانشگاه تهران این کارو با خودشون میکنن؟!  
پس من که آدمی و میشناسم که فارغ التحصیلی پزشکی هاروارده و داره کیف دنیا رو همه جوره میبره باید خودمو دار بزنم؟!  
اول اینکه اصلا خودتو با دیگران مقایسه نکن. هیچوقت. شاید الان به ظاهر اونا از تو دو صفر جلو باشن. ولی ببین ده سال دیگه وقتی ده به دو از اونا جلو بودی، به خودت میگی چقدر من احمق بودم ( بلانسبت تو البته)  که بخاطر این چیزا حال خودمو بد کردم! 
پاسخ:
نه مشکلم این نیست! 
و این که کلییی آدم دیگه هم همین الان در حال تحصیل توی تهران یا به قول خودت توی بهترین دانشکده ی پزشکیِ هاروارد هستن و خب به من هم ربطی نداره، نوش جونشون!
مشکل من این که از خودم متنفرم چون اونقدر احمق بودم که سبک سری کردم، که یکی مثل رومینا که خودشو میکشت تا به من برسه، باید اینطوری از من سبقت بگیره! من از همه جا بمونم، منتظر بمونم تا ببینم چی میشه!
ولی این که آینده چی بشه؟! معلوم نیست! شاید من مثلا تخصص قبول شم اون نشه، مثلا!!! اما الان خیلی عذاب میکشم و عذاب وجدان دارم :((
شاید هیچ وقت این حس منو شماها تجربه نکنید و امیدوارم نکنید :)
چقدر شبیه رمانا بود:)))
چشماتم خیلی نازه...
بعدش اینکه همون نوشته ی سمت راست وبلاگ،همیشه همین طور نمی ماند...

پاسخ:
جدا؟
ای وایییی :))) تو ناز دیدی :)
همیشه همینطور نمیماند ولی جونمون درمیاد تا تغییر کنه وضعیت :)))
امانیتا من شاید مثلا حسرتم این چیزی که تو میگی نباشه اما منم بالاخره حسرت هایی دارم . منم میگم ا فلانی و ببینن ما باهم فلان و چیز و شروع کردیم من از اون بهترم بودم اما من شرایط خانوادگیم اجازه نداد برم دنبالش اون رفت دنبالش الان بهترین جاست. اما خب این نباید باعث شه که خودمو بخاطر عذاب بدم. میخوام ازت بپرسم کدوم یک از مشاهیر دنیا با پارتی و لابی و پول اسم شون تو تاریخ ماندگار شده؟! هر آدم خفنی رو میبینی با ریاضت و بدبختی به اونجا رسیده  .سخنرانی استیو و گوش دادی؟! 
من نمیخوام نصیحتت کنم چون ازم بزرگتری و عاقل تر ولی بخدا باورم نمیشه تو اینقدر تلاش میکنی و باز ناامیدی من یقین دارم حتی اگه الان نه حتما تا وقتی زنده ای نتیجه تک تک کاراتو میبینی. ایمان دارم .همون قدر که به خدا و قانون طبیعت ایمان دارم. مطمئن باش هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه. اون آدم هم مطمئن باش اگر لیاقتش نباشه بالاخره یه روز یه جا کنار میکشه. یا کنار میکشنش. 
پاسخ:
ممنون که اینقدر دلداری میدی و هستی
مرسی :) همین! واقعا ممنونم ازت❤️
+ از کجا معلوم من بزرگ ترم؟ بزرگی هم که به سن نیست، همه به من میگن خیلی بچه ام :|
۱۹ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۱ آنیا بلایت
چقدر سخت :'( 
اینقدر غصه نخور عزیزم :( ان‌شالله تا چند ماه دیگه اونقدر چیزای جدید و فشنگ رو تجربه کنی که همه اینا رو کم کم فراموش کنی :)♡
پاسخ:
قربونت برم عزیزم ❤️
+ میدونی من عاشق اسمت شدم؟!
سلام عزیزم
هنوز ک رتبه ها نیومده از کجا معلوم تهران قبول نشی؟
منم دقیقا هر روز ادماییو تو میبینم تو اینستا ک از من بدتر بودن و دارن اولین مورنینگ استاجری شونو میدن ولی من پشت درای بسته ی پزشکی!
من برعکس تو همه تلاشمو نکردم و بیشتر دارم عذاب میکشم
من از تو خسته ترم چون هر روز باید غرغر خونوادمو تحمل کنم

پاسخ:
سلام
خب آدم خودش میدونه چطور داده!
استاجری؟ اوووه :///
منم از خسته ام، خانواده ی منم بنا به دلایل خودشون غر میزنن، تنها نیستی! دائم میگن هر کی جای تو بود الان باید رتبه ی ١ کشور میشد و … توقعات خانواده ها متفاوته ولی غر زدنه یکسانه :(
سلام حالتون خوبه؟ من قبلا براتون کامنت میزاشتم ولی یهو بخاطر کنکور کلا رفتم تا الان :))
نمیدونم چجوری معرفی کنم تا یادتون بیاد :)) خخخ
خلاصه امیدوارم کنکور خوبی داده باشید:))
من هم کنکوری بودم
موفقیت رو آرزومندم واستون
پاسخ:
سلام. شکر، شما خوبید؟ متاسفانه یادم نیست :(( خوش اومدید :))
امیدوار نباشید چون خوب ندادم :((
من هم از خدا موفقیت رو براتون میخوام، این که به هدفتون برسید :)
من میخوام به عکس همه نظر بذارم ؛
اجازه هست رک حرف بزنم ؟؟

نگاه من نه جای تو زندگی میکنم و نه قراره زندگی کنم
ولی گاهی اوقات پیش خودم قضاوتت میکنم
دختر با پشتکار و قدرتمند و متعهد به هدفت هستی که اگر نبودی با رتبه تاپ سال قبلت میرفتی !
ولی یه چیزی که نمتونم درباره تو بپذیرم و برام قبولش سخته ؛
اینه که از وقتی میخونمت بیش از حد و اندازه به زندگی اطرافیانت توجه داری !
اینقدری که از زندگی دوستات میگی و کاها میگی فلانی از من کمتر بود و فلان و بیسار ، من ندیدم از خودت برامون بگی ! 
داستان دقیق انتخاب هدفت رو نمیگی 
همش کلیک خاصی داری رو یه عده 
منم کنکوری بودم و در جریان تمام سهمیه ها و فلانها هستم ولی فقط کمی ناراحت میشم ؛
چرا ؟
چون معتقدم خیلیا مثل من هستن 
من باید یاد بگیرم تو هر شرایطی خودم گلیمم رو از اب بکشم بیرون !
و اینکه هیچ وقتِ هیچ وقت گذشته کسی رو به ایندش مربوط نکن 
من خودم هزاران نفر رو میشناسم با یه پیشینه درسی افتضاح الان دارن بهترین دانشگاها درس میخونن 
چرا ؟
چون به موقعش به خودشون اومدن و تلاش کردن !
بله درست میگی !
هیچ ادمی حق نداره شرایطش رو بکوبِ به سر بقیه !
ولی حس میکنم شما هم خیلی خیلی داری سخت میگیری 

اینجا حریم شخصی شماست
مختاری هر چیزی تو دلت هست و دوست داری رو بنویسی 
از جسارتی هم که کردم عذر میخوام 

من فقط حس کردم بهتره بهترین سنِ شما با فکر به این و اون خراب نشه !

پاسخ:
خصوصی جوابت رو میدم :)
سلام ممنونم من هم خوبم؛ شکسته نفسی نفرمایید:) متشکرم:-) 
پاسخ:
شکر خدا :)
۲۱ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۵ آنیا بلایت
کدوم اسم؟:)) اسم واقعیم یا آنیا؟ :))♡
منم عاشق هر دو تا اسمتم ^-^♡
پاسخ:
اسم واقعی ات هم که قشنگه ولی آنیا رو خیلی خوشم اومده :)))
۲۱ تیر ۹۷ ، ۰۱:۰۵ آنیا بلایت
قابلی نداره عزیزم =))))))
آنیا در واقع برگرفته شده از اسم واقعیمه =))) اما به دلایل دیگه‌ای هم دوسش دارم :))♡
پاسخ:
اسم واقعی؟ بذار فکر کنم چه ارتباطی بینشون هست! :))))
عاخه یه فیلم هم دیدم اسم دخترش آنیا بود و اسم مادرش هم آنا خیلی به دلم نشست! مثلا دو تا دختر داشته باشم اسمشون آنا و آنیا باشه، جذاب نیست؟!
۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۰:۰۰ بهاردخت ..
سلام خوبین؟
گفتم بیام خبر بدم که لینک شدین..
شماهم مثل من برای سومین بار کنکورو تجربه کردین درسته؟
امیدوارم امسال به هدفتون که هدف بزرگیه وهرکسی جرات نمیکنه همچین هدفی داشته باشه برسین وروز به روز موفق تر باشین..
پاسخ:
سلام :) ممنونم :) شما خوبید؟!
لطف دارین :)
بله درسته :)
خیلیییی ممنونم و ان شاء الله که شما هم به هدفتون برسید :)
خوش اومدید :)

+ فقط یه موضوعی هست، چون احساس کردم تازه وارد هستید براتون توضیح میدم، قصد جسارت ندارم، اگه اینجا توی محیط بیان قصد دارید یه سری وبلاگ رو بخونید به جای لینک کردن کافیه از قسمت راست پنل وارد "ارتباط" و بعد "وبلاگ هایی که دنبال میکنم" بشید و آدرس رو اونجا وارد کنید. اینطوری به محض این که اون وبلاگ به روز بشه به شما اطلاع داده میشه :)
۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۸:۳۵ بهاردخت ..
تازه وارد که تقریبا میشه گفت چون وبلاگ قبلیمم بلاگفا بود و بااینجا کم کم دارم آشنامیشم..درمورد دنبال کردن به اون طریق هم بله اطلاع دارم واینکاروهم انجام دادم..لینک کردن فک کنم اضافی باشه ومخصوص وبلاگهایی هس که مال بیان نیستن و...
ممنون از کمک
۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۸:۳۵ بهاردخت ..
تازه وارد که تقریبا میشه گفت چون وبلاگ قبلیمم بلاگفا بود و بااینجا کم کم دارم آشنامیشم..درمورد دنبال کردن به اون طریق هم بله اطلاع دارم واینکاروهم انجام دادم..لینک کردن فک کنم اضافی باشه ومخصوص وبلاگهایی هس که مال بیان نیستن و...
ممنون از کمک
پاسخ:
منم بلاگفا بودم و از سال ٩٥ اومدم بیان!
بله چون لینک کردن اینجا چندان مرسوم نیست، به همین خاطر فکر کردم شما تازه واردید :)
کاری نکردم که :)))
اره استاجری
متاسفانه چند سال پشت کنکوری منو از همه چیز انداخت
ایشالله بهترینها براتون رقم بخوره و مطمئن باش با تلاش و پشتکارت میتونی پزشک موفقی باشی عزیزم 💕

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی