پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

همیشه همینطور نمی ماند
یک روز که تصورش را نمی کنی
جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
٩٦/٨/١٧
_________________
وقتی رفتی تا آخر برو...
وقتی ماندی تا آخر بمان...
این تن، خسته است...
از نیمه رفتن ها، از نیمه ماندن ها...
۹۷/۲/۶

کلمات کلیدی

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲-۳ روزه که ذهنم درگیر این موضوع شده که وقتی مجددا قسمت ویرایش اطلاعات کنکور فعال شد، زبان کنکور زبانم رو عوض کنم... از انگلیسی به اسپانیایی... عاخه دیدم که تعداد سوالاتش کمتره... دقیق نمیدونم که چندتا کمتر ولی از انگلیسی کمتره... شما فرض کن بعد از کنکور تجربی زبانه!

هرچی کمتر باشه بهتره:) فقط نمیدونم رتبه بندی و اینا چطور بشه! بین منی که اسپانیایی میزنم با اونی که انگلیسی میزنه فرق هست؟ یا نه مثل کنکور داخل و خارجه که رتبه هاش علی رغم متفاوت بودن سوال ها یکیه! منتها اونا منطقه۳ محسوب میشن!

اگه چیزی میدونید، لطفا راهنماییم کنید، مرسی:)

+ اینجا کتابخونه ی دانشگاه تهرانه... به امید روزی که مال خودم بشه:) مال خود خود خودم...

۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۴۲
آمانیتا موسکاریا🍄

دل است دیگر
منطق نمی شناسد!
بعضی وقت ها بنای ناسازگاری می گذارد.
دوست دارد بارها و بارها نگاهش کنی...
نازش را بخری،
به رویش لبخند بزنی.
حتی گاه گاهی بگویی دوستش داری.
دل است دیگر...
منطق سرش نمی شود.
دوست دارد خالقش، زیر گوشش
درست کنار رگ گردن
با نسیمی دل نواز بگوید؛
من تا ابد با توام بنده ی من!

+ بگو که باز هم حواست بهم هست...

۸ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۷
آمانیتا موسکاریا🍄

آیسان ٣شنبه برای تولدش که ٤شنبه بود دعوتم کرد. شک داشتم برای رفتن به ٢دلیل: ١. سه چهار روز بود که وقت نشده بود برم حموم و کثیف بودم :دی ٢. مطمئن بودم میم هم میاد و من واقعا حوصله ی دیدتش رو نداشتم… درنهایت رفتم! کافه ای که انتخاب کرده بود توی خیابون خودمون بود و یه خورده زود رسیدم! آیسان و میم طبقه ی دوم نشسته بودن روی میز ١٢نفره! اول آیسان رو بغل کردم و تولدش رو تبریک گفتم. با اکراه هم به میم دست دادم و اون هم منو سمت خودش کشید و بغلم کرد! گفت خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم تو هم میای! فقط لبخند زدم! نشستم کنار میم، رو به روی آیسان تا چشمم به میم نخوره:| کلی حرف زدیم!! از همه چی! آیسان که رفت کبریت از پایین بیاره و من و میم تنها شدیم، بهش گفتم خیلی بی معرفتی! گفت به خدا خیلی سرم شلوغه! گفتم سرت گرمه یا شلوغه؟! گفت منظورت چیه؟! گفتم میدونم که سین تا حالا به اندازه ی رتبه ی کنکورش اومده خواستگاریت [تک رقمیه… زیاد نیومده😂] دستش رو گذاشت روی لبم و گفت هیس هیچی جلوی اینا نگو! تو از کجا میدونی؟ گفتم خبرها میپیچه و آیسان رسید! میم به شدت خوشگل شده! و خیلی هم چاق شده بود! گفت ١٠کیلو:// وزن اضافه کرده. آیسان به شدت زشت شده به خصوص با دماغ عملی جدیدش:/ به گفته ی اونا من لاغر شدم(!) و کلا خیلی عوض شدم ولی از لحاظ کیفی😂 مثل قبلم. از درس هام پرسیدن، از ترازم، از پسرخاله م(!) [داستان داره به موقعش اینجا هم مینویسم!] از داستان کنکور سوم، از یاس، از مرگ مامان مهشاد و… گفتن از دانشگاهاشون، از رشته هاشون، از سختی درس هاشون، از سینگلی(!)😂😂 آیسان گفت من خیلی دختر خوبی شدم از وقتی اومدم دانشگاه! البته کارایی که ملت الان دارن تجربه میکنن تفریحات مفرح دبیرستان من بوده… میم گفت منم فقط درس میخونم و خیلی هم فاصله م تا خونه زیاده، دیر به دیر میام که نمیتونم بهتون سر بزنم، هنوز فرصت نکردم گواهی نامه بگیرم! شقایق، پارمیس، شیرین، مریم، کوثر، سارا، هستی… همه اومدن! در کل خوب بود! مدام مهشاد جلوی چشمم بود عاخه تابستون با هم بعد اون پیاده روی طولانی اومدیم این کافه و همین طبقه بستنی خوردیم!

روی همون میزی که تابستون ما نشستیم، یه دختر و پسر بودن که از بدو ورودم توجه م سمتشون بود و توجه بقیه هم! میم که از همه زودتر رسیده بود، گفت این پسره تنها اومده و هی داشته تزیین میکرده و اینا! بعد دختره هم که رسیده کلییی ذوق کرده و… دوستِ دختره اومد و دختره کلی پز داد😂 و گفت من هفته ی بعد سفرم و اینا برای ولنتاینه… از کادوهاش بگم😍 یه بسته بزرگ لاک، یه جعبه رز قرمز به ابعاد تقریبی ٥٠ در ٥٠! یه بسته قاب گوشی سیلیکونی اپل در تمام رنگاش:| ست کامل لوازم آرایش نمیدونم چی چی که گفتن خیلی گرون و عالیه! آیفون ایکس! سوییچ ماشین:/// ینی تمام مدت داشتن کادو باز میکردن، فکر کنم بعد رفتن ما هم همچنان باز کردن😂 میخواستم برم به پسره بگم یه چیزی هم برای سالای بعد میزاشتی حداقل! دیگه چیزی موند؟ همین الان کات کن اصلا😂 دوستام جلومو گرفتن… در همین حین یه زوج دیگه اومدن بالا دختره گفت واای ٢تا تولد😍 اون یکی دختره گفت نه عزیزم ولنتاینه! این یکی دختره مات و مبهوت مونده بود!! گفت میتونم ازش عکس بگیرم؟ با کلی افاده گفت البته!! و اومدن و میز کنار ما نشستن! دختره مدام به پسره غر میزد ببین چیکار کرده براش😂 آیسان میگفت الانه که کات کنن:| بعد گفت ببین این دختره برای پسره چیکار کرده که این همه کادو براش خریده!! دختره قیافه اش معمولی بود و پشت کلی آرایش مخفی:/ به شدت سر و وضعش ساده و متوسط بود! یه مانتو و شلوار و کتونی مشکی با شال قرمز! و رژ بنفش:/// ولی پسره خیلی خوش لباس بود! بنظرم ساده بودن و شیک بودن با هم در تناقض نیستن! این دختره ساده ی ناشیک(!) بود! مثلا من پالتوی قهوه ایی، با شال کرمی با شلوار قهوه ایی و بلوز کرمی که به خاطر باز بودن پالتوم مشخص بود رو با عینک قهوه ایی و کیف دستی کرمی و نیم بوت ستش پوشیده بودم! ساده ولی شیک! آیسان و میم هم همینطور ساده و شیک:) اصلا هم من آرایش نکرده بودم! برعکس اون دختره… شیرین بلند شد تا ازمون عکس بگیره، اون دختره بهش گفت اگه میخوای میتونی از هدیه هام عکس بگیری! کارد به شیرین میزدی خونش در نمیومد! بهش برخورد خب:/ میز جلویی ما یه پسر تنها نشسته بود و بستنی جلوش آب شده بود و اون به دیوار زل زده بود! میز سمت چپ یه دختر تنها فنجون قهوه اش رو بین دستاش نگه داشته بود و زل زده بود بهش و فکر میکرد… کی میتونست از ما عکس بگیره؟ از دختره خواهش کردیم! با صدایی لرزون قبول کرد! بلند شد و عکس رو گرفت اما تمام عکسا ناواضح بودن، دستش میلرزید… چی داره سرمون میاد؟! به تفاوت های بین آدمای طبقه ی دوم کافه یه لحظه عمیق فکر کنید…

+ به بهانه ی سلفی یه عکس از آقاهه و کادوها گرفتیم :دی البته بعدش کلی مخلفات اضافه کرد... میم گفت هرکس اومد سمتم عکس رو نشونش میدم ببینم میتونه فراهم کنه یا نه...اگه نتونست بای!! + ولنتاین

+ شمعا رو که روشن کرد، تمام لامپ های طبقه ی دوم رو خاموش کرد:/// منم زیر لب غر میزدم: ما هم اینجا آدمیم ها! کادوها واسه اون، ظلمات واسه ما؟ شیم آن یو!



۱۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۳۰
آمانیتا موسکاریا🍄

+ عنوان از تحمیدیه ی خسرو و شیرین!

سلام:) خوش اومدید!

روزی که آهنگ رحلت از وب عزیز قبلم رو کردم، فکر نمیکردم اینقدر درخواستِ آدرس جدید زیاد باشه وگرنه همون رو نگه میداشتم :دی شمایی که میخونید یه عکس العملی، چیزی نشون بدید، حداقل به حضورتون پی ببرم! گفتم فوقِ فوقش ١٠-١٢ نفر بیشتر نیستن:|| وقت نکردم هنوز برای همه بفرستم:(

این وبلاگ اولین تجربه ی من در جهت اصلاح قالب مطابق سلیقه ی شخصیم هست، به بزرگی خودتون کم و کاستی هاش رو ببخشید :) از پنجم دبستان وب داشتم ولی همیشه از قالب های آماده استفاده کردم:/ این بار هم تصمیم داشتم از آماده ها استفاده کنم ولی وقتی که داشتم کد ها رو کپی پیست میکردم، یه ذره دقیق که نگاهشون کردم، دیدم چقدر شبیه کدهاییه که شب های امتحان کامپیوتر مدرسه با خون دل حفظ میکردم و آخرش هم یه اسلش، سمیکالنی چیزی جا می افتاد و دبیر بداخلاقم با کلی منت که سرم میذاشت، در نهایت ٢٠ بهم میداد!

فکر کنم دوم راهنمایی کیوبیسیک بود، سوم ویژوال بیسیک یا شاید هم برعکس:| ولی امان از سی پلاس پلاس:| یه جزوه ی ٢٠٠ صفحه ای داشت که خود دبیر هم حوصله نکرد همش رو درس بده:/ کلا تا میومدم به محیطشون عادت کنم سال تموم میشد، باید میرفتیم بعدی:/ همیشه من و یاس و مهشاد آخرین گروهی بودیم که برنامه رو میساختیم! در این حد خنگ:/ یه بار هم یه ماشین حساب ساختیم که حاصل ٢ در ٢ رو ٥ داد:| به هر حال از همین نمیچه سوادم استفاده کردم، نتیجه اش این شد ولی حس خوبیه:)))

و این که چرا وب قبل رو نخواستم: چون من به هیچ عنوان راضی نیستم کسی که من یا افرادی که در موردشون مینویسم رو بشناسه و یه نفر مدام از من یه سوال تکراری رو میپرسید که فلانی ای که ازش نام بردی، فلانه یا نه؟! و من هم عصبانی شدم:/// حالا یه تنوع هم شد:)

و چرا آمانیتا موسکاریا: اولین بار اسمش رو توی فصل هفتم کتاب زیست پیش خیلی سبز دیدم، خوشم ازش اومد:) اسامی دیگه ای هم مدنظرم بود: ١.اسم توییترم (فکر کردم دیدم که فاش میشم:|) ٢.مادام کاملیا ٣.مادام بوواری ٤.آنا کارنینا ٥. دون کیشوت ٦.پروین دختر ساسان … در نهایت رسیدم به این سمّی خوشگل:)))

حرف برای گفتن خیلییی زیاده:))) اینقدر اتفاق افتاده که حتما باید بیام بنویسمشون:)

۱۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۱
آمانیتا موسکاریا🍄