پرسپکتیو های مهتاب

هشـدار که آرامـش ما را نخـراشـی!

ز نارساییِ طومارِ عمر، می ترسم…

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • سه شنبه ۲۹ اسفند ۹۶
  • ۰۲:۵۴

واقعا نمیشه ٣٦٥ روز رو توی یک پست جا داد. حداقل برای منی که عادت به طولانی نوشتنِ همراه با ذکر جزئیات دارم این موضوع شدنی نیست. از لحاظ کیفی سال بینابینی بود. نه به خوبی ٩٣ و نه به بدی ٩٤! اتفاقِ خوبِ برجسته یا بدِ برجسته ای هم نداشت! دو سه هفته هایی بود که با آزمون شروع و به آزمون مختوم میشد و در حد فاصل این آزمون ها افراد زیادی از بینمون رفتن. آزمون اول مادربزرگ محمدعلی. آزمون دوم محمد خودکشی کرد. آزمون سوم شوهرخاله ام. آزمون چهارم مادر مهشاد. آزمون پنجم عمه ی بابا. آزمون ششم خاله ی مامان. و خب این کارناوال مرگی در طول ٤-٥ ماه راه افتاد باعث شد نسبت به قضیه ی مرگ بقیه بی تفاوت بشم! تا میخواستم با مرگ اولی کنار بیام بعدی فوت میشد و… اما همین مرگ های زنجیره ای باعث شد خودم رو هم به مرگ نزدیک ببینم:/ والا! اگه الان بمیرم بعد اون همه آمال و آرزو و هدف چی میشه؟! خلاصه که تلنگری شد برای به هوش اومدن و تلاش مضاعف تا حداقل بشه به بخشی شون تحقق بخشید. حال روحی خودم هم حالت بینابینی داشت، در حالات عادی حالم عادی و در حالات نوسان هورمونی به شدت بد! چیه این آدمیزاد (خصوصا مونثش!) که با یه LH و FSH اینقدر بالا پایین میشه؟! جا داره از کلمه ی "شت" استفاده کنم:| اصلا این از "باگ" های خلقته:/ در مورد اخلاقم هم خدمتتون عارضم که کما فی السابق افتضاح و چه بسا افتضاح تر:/ و عصبی تر:/ کم حرف تر! خسته تر! ولی همون قدر خندون! مامانم معتقده که بی شعورتر و بی ادب تر از قبل:| ولی من قبول ندارم چون همون قدر بی ادب و بی شعور بودم منتهی تازگیا دارم نشونشون میدم :دی چون سال ٩٦ با تمام توانم با سیتستم "دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد/ مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد" زندگی کردم و همین رویه رو در سال ٩٧ هم ادامه خواهم داد! حتی مصرع دوم بیت هم کاملا برام صادقه:) در مورد وضعیت مطالعه ی غیردرسی اصلا صحبت نکنم بهتره:| حتی یک دونه کتاب هم نخوندم:( تابستون، مادامی که منتظر اعلام نتیجه ی کنکور بودم، ٣کتاب رو چند صفحه اش رو خوندم ولی ادامه ندادم. کتاب خوندن ذهن آروم میخواد که من نداشتم. اوایل فکر کردم ژانر کتاب ها حوصله سر بره:/ اما با عوض کردن ٣کتاب اوضاع تغییری نکرد:( و سال ٩٥ هم وضعیتی مشابه رو تجربه کردم:( ما حصل این نخوندن ها این شد که ادبیات نوشته هام روز به روز بیشتر رو به افوله! هر چند که قبلا هم خیلی خوب نبود... نسبت به پارسال تقریبا هیچی گریه نکردم:) ولی خنده ی از ته دل هم نداشتم:) نسبت به پارسال دلبستگی هام با یک تقریب کلی کمتر شده و تلاشم مبنی بر خروج از چارچوب خودساخته ی ذهنی ام خیلییی کمتر شده:))) القصه که از ٩٦ بدی ندیدم:) فقط شب کنکور و روز اعلام نتیجه اش یه ذره بد بود که به نشانه ی اعتراض و به درک گویان مثل مورسو (ر. ک بیگانه ی آلبر کامو) که بعد مرگ مادرش نشست فیلم کمدی دید، من هم عاشقانه دیدم:)

• بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان      مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

[عید اون روزیه که واقعا برای تو عید باشه! عید یک واژه است که نمیشه به هر روزی تعمیمش داد! عید من روزیه که پزشکی تهران قبول بشم، والسلام!]

تبریک آغاز سال جدید رو از این "نغمه ی ناجورِ دشنامِ پستِ آفرینش" (ر.ک به زمستان اخوان ثالث) پذیرا باشید:)

آرزو میکنم سالِ جدید پر باشه از سلامتی، لب خندون، دل شاد، مهربونی، گذشت، محبت، ایثار، کمک، همدلی، همزبونی، صداقت و تمام خوبی ها:) سایه ی هیچ پدر یا مادری از سر بچه هاش کم نشه، غم مهمون خونه هامون نباشه، کسی رو از خودمون نرجونیم، به طبیعت آسیب نزنیم (اینو جدی میگم)، در مصرف آب هم صرفه جویی کنیم (خود دانید! اصلا اسراف کنید. خودتون بی آب میمونید، شهر ما که کلی ذخیره ی آب زیرزمینی داره، دلتون بسوزه!) عین انسان و مرتب و پیوسته درس بخونیم. از زندگیمون حتی اگه خیلی هم سخت گرفت و فشار آورد، در هر شرایطی لذت ببریم:)))

تا توصیه های ایمنی بعدی بدرود:دی

• موقع سال تحویل به حق یا مُقَلِّب، یا مُحَوِّل خوندناتون این "نغمه ی ناجورِ دشنامِ پستِ آفرینش" رو هم دعا کنید، بلکه دعای شما اثر کرد:) اگر خاطرتون از من مکدر شده، رنجیدید یا هرچی:) همینجا بگید حل و فصل کنیم. پشت حرفا و رفتارای من هیچ منظور بدی نیست، اصلا معذرت میخوام:| خوبه؟! 

تمت.


حدیث آرزومندی...

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶
  • ۱۰:۴۵

ای کاش کلمه ی آرزو هیچ وقت توی فرهنگ لغت نبود!

ای کاش هیچ آرزوی برآورده نشده ای نبود!

درسته که "ورای حد تقریر است شرح آرزومندی" ولی برای بار هزارم، خیلی مختصر، مینویسم:

پزشکی تهرانم آرزوست!

این که میگن اهداف و آرزوهاتون رو بنویسید، کائنات میبین و فلان... ما زیاد نوشتیم و گفتیم، نه کسی خوند. نه کسی شنید!

اصلا من طوماری دارم از نوشته شده ها و نرسیده شده ها...


دیشب آخرین بارون ۹۶ به نقل از هواشناسی گوشیم بارید و احتمالا این چند روز منتهی به سال جدید برای شهر ما بارون نیست. سرم از ظهر درد گرفته بود. خوابیدم، بیدار شدم. باز هم درد میکرد. بارون شدت گرفت، باز هم درد میکرد. رفتم توی حیاط تا یه ذره هوا بخورم بلکه بهتر شم. ایستاده بودم جلوی درگاه خونه و حیاط رو نگاه میکردم. سمت چپ بهار شده. سمت راست هنوز زمستونه. سمت چپ شکوفه های صورتی هلو و سفید آلو هست. سمت راست منظره ی درخت های عریان توت و انجیر و آلبالو و خرمالو. بارون شدت گرفت. نگاهم افتاد به آسمون. هوا گرگ و میش شده بود، تلفیقی از رنگ های خاکستری و یاسی و صورتی روشن. بارون شدت گرفت. وسوسه شدم، منم رفتم زیر بارون. زیادتر کردم ولوم رو:

♫♫ ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون

زدم ترک بعد:
♫♫ بزن باران ببار از چشم من بزن باران بزن باران بزن بزن باران که شاید گریه ام پنهان بماند
بزن باران که من هم ابریم بزن باران پر از بی صبریم بزن باران که این دیوانه سرگردان بماند
بهانه ای بده به ابر کوچک نگاه من بر اوج گریه ها فقط تو میشوی پناه من

اشک ریختم. اشک ریختم. اشک ریختم. دقیقا وسط حیاط ایستاده بودم، زیر بارون! مثل همون یک اسفند، تنهای تنها. به پهنه ی آسمون دوباره نگاه کردم. اینبار تلفیقی بود از خاکستری، سرمه ای و صورتی روشن. بند نمیومد این اشک هایی که پشت سد لبخندهای همیشگیم ذخیره شده بود!
یادت بمونه خدا... ۲۶ اسفند ۹۶ رو یادت بمونه که:
یکه و تنها با درد وحشتناک سرم، درست رو به روی قبله، وسط حیاط، زیر آخرین بارون سال، التماست کردم که بهم بدیش. . .
اومدم توی خونه تمام بدنم یک پارچه یخ زده بود و میلرزید. اومدم توی اتاقم، کنار بخاری ایستادم. درد لعنتی سرم بیشتر شده بود. هندزفری از گوشم درآوردم، دیدم یه قطره ریخت، با دستم جلوش رو گرفتم که روی فرش نریزه! حتما سرما خوردم، فقط همین رو کم داشتم. خون بود. . . خون!
مامانم فشارم رو برام گرفت. ۱۳ بود. . .

+ راستی امروز نتایج المپیاد اومده، خوشحالم که بهم خبر قبولیش رو داد. حس کردم خودم چهار باره قبول شدم:)


زوال احساسات...

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • شنبه ۲۶ اسفند ۹۶
  • ۲۲:۰۷

این هفته خیلیییی بد و بی کیفیت درس خوندم:( خونه شلوغ بود... خونه تکونی و رفت و آمد مهمونا:/// لعنت به من که یک هفته رو الکی سوزوندم:(( خیلییی ناراحتم:(( چی فکر میکردم، چی شد! چه برنامه ها که برای عید نداشتم:((( اصلا خدا منو بکشه:|| خیلی دعام کنید لطفا... خیلی حالم بده:((

حرف درست هم شهریار گفته اصلا:

سایه جان رفتنى استیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

درسِ این زندگى از بهرِ ندانستن ماست
اینهمه درس بخوانیم و ندانیم که چه
(منظورش از درس حتما هندسه بوده://////)

خود رسیدیم به جان، نعشِ عزیزى هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه

آرى این زهرِ هلاهل به تشخّص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

دورِ سر هلهله و هاله شاهینِ اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

کشتیى را که پىِ غرق شدن ساخته اند
هى به جان کندن از این ورطه برانیم که چه

قسمتِ خرس و شغال است خود این باغِ مویز
بى ثمر غوره چشمى بچلانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هى بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

ما طلسمى که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سرِ هم بشکانیم که چه

گر رهایى ست براى همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودى از لُجّه رهانیم که چه

ما که در خانه ایمانِ خدا ننشستیم
کفرِ ابلیس به کُرسى بنشانیم که چه

قاتلِ مُرغ و خروسیم، یکیمان کمتر
این همه جان گرامى بستانیم که چه

مرگ یک بار ــ مَثَل دیدم ــ و شیون یک بار
این قَدَر پاىِ تعلّل بکشانیم که چه

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه

اندوه مرا بچین...

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • پنجشنبه ۲۴ اسفند ۹۶
  • ۲۰:۰۵

بام را برافکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست
بشتاب، درها را بشکن، وهم را دو نیمه کن که منم هسته این بار سیاه
اندوه مرا بچین که رسیده است
دیری است، که خویش را رنجانده ایم، و روزن آشتی بسته است
مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان که جدا مانده ام
به سرچشمه ناب هایم بردی، نگین آرامش گم کردم و گریه سر دادم

فرسوده راهم، چادری کو میان شعله و باد، دور از همهمه خوابستان؟
و مبادا ترس آشفته شود که آبشخور جاندار من است
و مبادا غم فرو ریزد که بلند آسمانه زیبای من است
صدا بزن، تا هستی بپا خیزد، گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند
ترا دیدم، از تنگنای زمان جستم. ترا دیدم، شور عدم در من گرفت
و بیندیش، که سودایی مرگم. کنار تو ، زنبق سیرابم
دوست من ، هستی ترس انگیز است
به صخره من ریز، مرا در خود بسای که پوشیده از خزه نامم
بروی، که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است
غوغای چشم و ستاره فرو نشست، بمان تا شنوده آسمان ها شویم
بدر آ، بی خدایی مرا بیاگن، محراب بی آغازم شو
نزدیک آی تا من سراسر "من" شوم.

چهارشنبه سوزی...

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • سه شنبه ۲۲ اسفند ۹۶
  • ۲۰:۲۰

سال۹۳:

تنها چیزی که ازش توی خاطره ام مونده اینه که اون زمان منتظر و مضطرب اعلام نتیجه ی المپیاد بودم. طبق معمول حل شده لای کتاب. کتاب عربی سوم دبیرستان تجربی رو سر شب خوندم و اواخر شب هم انسانی رو شروع کردم.

سال۹۴:

صبحش جشن فارغ التحصیلی داشتیم و مهشید با سازهاش برامون سنگ تموم گذاشت. ظهرش با بچه ها رفتیم اون رستوران که از قبل رزروش کرده بودیم و آخرین ناهار رو کنار هم خوردیم و آخرین دورهمی با حضور همه ی بچه ها رو داشتیم. عصرش کلاس ریاضی داشتم و دقیق یادمه که مبحثش هذلولی بود. بعضی از بچه ها ترقه و فشفشه و اینا آورده بودن و تایم استراحت مابین کلاس توی حیاط آموزشگاه کلی آتیش سوزوندیم به معنای واقعی! استاد ریاضی مون که کلی هم به من لطف داشت و فکر میکرد من خیلی نابغه ام (!)، ترغیب شد به اومدن توی حیاط... استاد به شدت پاستوریزه بود.. خخخ... ترقه بلد نبود روشن کنه:/// من گفتم کاری نداره که روی اون قسمتی که گوگرد داره بکشیدش. گفت خانم موسکاریا از شما انتظار همچین کارهایی نمیرفت. من فکر میکردم شما فقط درس میخونید! (از لحن صداش کاملا میشد به شوخی بودن حرفش پی برد) گفتم من اولویتم درس هست ولی روشن کردن یه ترقه که کاری نداره:|||

سال۹۵:

فقط فصلی به اسم "گوارش" توی ذهنم تردد داره:/ اون موقع مهشاد از ایران رفته بود و با تل مامانم یه ذره با هم حرف زدیم و دلتنگ بود. [دیروز هم حانیه گفت الان حالش خیلییی بدتر از قبله، کامنت های اینستاشو میبنده و از عکاسش هم غم میباره:(((( من هم چند بار پی ام دادم بعد از مرگ مامانش به زور جواب داد و جمعه هم کلا جوابم رو نداد:(((] همون موقع یاسمن یه پیام داد به تل مامانم: امیدوارم سال دیگه کتاب های درسی ات رو به جای هیزم آتیش چهارشنبه سوری بسوزونی:)

سال٩٦:

جزوه هندسه ی همون استاد جلوی روم بازه. صدای ترقه از نوع کپسولیش در معیت بمب و نارنجک (!) از خیابون اصلی به گوش میرسه:/ [اهالی کوچه ی ما اغلب مسن هستن شکرخدا...] مدام با خودم تکرار میکنم که سعی کن زیاد توی هندسه مستغرق نشی که اگه بشی با این صدای مهیب بمب سکته رو میزنی! چند باری بدجوری شوکه شدم:// و واکنش های سمپاتیکی طور در بدنم رخ داد... نکنید بابا:// امیدوارم تا آخر شب نمیرم توی آشوب و هیاهوها... "آشوب جهان و جنگ دنیا به کنار/ بحران ندیدن تو را من چه کنم؟" یهویی یاد این بیت شعر افتادم:)))

سال۹۷:

"که داند به جز ذات پروردگار/ که فردا چه بازی کند روزگار" سال دیگه این موقع من کجام؟ چه میکنم؟ باز هم هندسه جلوی روم بازه؟ باز هم در بند کنکورم؟ چند ساله که چهارشنبه سوری واقعا چهارشنبه سوزی شده:( آره از همون سوختن های عرفانی که به مقرب ها میدن:/ سال هاست که زندگانیم بی زندگانی:/ خستگانیم! کشتی شکستگانیم! "چو ننمود رخ شاهد آرزو..."

جا داره یادی از مطلب زیر از وب قبلم بکنم:

"سوختم، طاقت این رنج ندارم"

‏حضرت می فرماید که "من تو را جهتِ همین می دارم"

‏می گوید " یا رَب، آخر سوختم، از این بنده چه میخواهی؟"

‏فرمود "همین که می سوزی" 


+ الان دیدم ساعت ارسال پست رو... ۲۰:۲۰ :))))

فاجعه ترین سوتی تاریخ بشریت😐

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • شنبه ۱۹ اسفند ۹۶
  • ۲۳:۰۲

داشتم با تل مامانم پی ام میدادم:

+ بلاخره این روزها میگذرن و سال دیگه این موقع تو هم عید داری، مثل همه درگیر خریدی!

- آره دیگه میگذره:))) سال دیگه از 😢 به 🤰🏻تغییر وضعیت میدم 😌

+ به چی؟ 😐

- 🤭 🤦🏻‍♀️ … [منظورم 👩🏻‍⚕️ بود، اشتباهی دستم خورد روی ایموجی کنارش:/ و اصلا متوجه اشتباه بودنش نشدم:|]

در اون لحظه عمیقا آرزو کردم پسر بودم:///// آبروم رفت:|||


دیروز، یک روز کم نظیر:) / خطاب به الی جان

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • شنبه ۱۹ اسفند ۹۶
  • ۱۲:۲۵

با این که شبش به نسبت دیر خوابیدم، صبح به شدت سرحال بودم:) و خیلی هم خوشحال:) و نمیدونم دقیقا چرا:|

همون صبح یه اتفاق مزخرف افتاد که من هی خودم رو دلداری دادم غصه نخور دختر:( و غصه هم نخوردم :دی در معیت آقای پدر رفتم برای آزمون:) کراشم مثل همیشه زود اومده بود و باز هم کلییی با هم حرف زدیم و من هی ذوق کردم :دی لازم به ذکره که اولین دیدار وبلاگی هم رخ داد:)))) بله اولین دیدار وبلاگی:) من این دختر عزیزمون رو هزاران هزار بار (توام با کمی آرایه ی اغراق!) دیده بودم:) و حتی ٢آزمون پیش که…… و نمیدونستم که قراره یه روزی دوست وبلاگی بشیم:) خیلی جالبه! دنیا کوچیکتر از اونیه که ما فکرش رو میکنیم:) اون وقت من به آقای مرادی گفتم دنیا کوچیکه و اینا گوشش بدهکار نبود:/ بگذریم:) از آزمون بگم:) من رسما ریاضی رو توی خونه ماستمالی کرده بودم:دی بعد گفتم فاجعه میشه و نشد و از همیشه بهتر شد ٨٠٪؜ و بدون غلط:) از اون طرف شیمی٣ هم ١٠٠٪؜ و از همه بهتر ٦٠٠تا پیشرفت کردم:)))) باشد که همینطوری قلل موفقیت رو بپیماییم ان شاء الله:) بعد از آزمون چون که تحلیلش وقت کمتری برد کلیییی quiz of kings بازی کردم و مرسی از زری جون که برام رقیب پیدا کرد:) بعدترش رفتیم بیرون:) (خارج از شهر) دخترداییم هم بود:) فکر کن ٣-٤ ماهی بود ندیده بودمش:( دلم براش کلیییی تنگ شده بود نه که من نخوام ببینمش! اون رفته دانشگاه و تهران هم دوره برای ما نمیتونه مدام بیاد و بره:((( و چه عکسای قشنگی از خودش و خواهرش گرفتم؛) و باز هم مثل همیشه اونا نتونستن از من یه عکس درست و حسابی بگیرن:/// همیشه سیستم همینه من عکس عالی میگیرم اونا افتضاح:/ هرچی میگم دوربین رو بذار روی زمین! سمت خودت خمش کن، چک کن ببین دو طرفم قرینه باشه… اصلا متوجه نمیشن:||| منم عکساشونو نمیفرستم براشون:دی

وقتی اومدیم خونه ملیکا زنگ زد بهم و گفت برای علوم پایه اش دعا کنم:) به شدت دلم برای ملیکا تنگ بود:)) معتقده که دعام میگیره:// البته بیشتر دوستام یا حتی فامیل هم همین نظر رو دارن فقط نمیدونم چرا برای خودم تاثیر نداره:( ملیکا دختر فوق العاده ایه *___* اصلا حرف نداره! گفت بعد آزمون تمام خلاصه هاش و جزوه هاش رو میده به من *___* به شرطی که براش دعا کنم:) و کردم و میکنم:) راستش خودم میخواستم بعد از کنکور و تابستون که دیدمش ازش خواهش کنم که بده کپی بگیرم ازشون، عاخه خیلی دقیق مینویسه و به قول خودش باباش چکشون میکنه و خب خانوادگی پزشکن:/ ولی خجالت میکشیدم:/ الان خیلیییی خوشحالم که صاحب اون جزوه ها میشم چون من چه دعا بکنم چه نکنم ملیکا عالییی میشه:) و از خوب های دیروز میتونم به یه اتفاق اشاره کنم که… نه نه نمیتونم اشاره کنم:) فقط خواستم بگم مرسییی خدای خوبم که حواست بهم هست:) میدونید یه فکر و نیت بد توی ذهنم جولان میداد و چیزی نمونده که اجراش هم بکنم حتی:/ ولی شرایط طوری شد که اصلا ورق برگشت و همه چی یهویی جفت و جور شد و اون اتفاق هم نیفتاد:) و آخرش هم که فرصتش برای من پیش اومد خودم نخواستم انجامش بدم:) حکایت همون آیه ی اگه اشتباه نکنم ٣سوره زمره که میگه هرکس حریم الهی رو نگهداره خدا از جایی که فکرش رو هم نمیکنه بهش روزی میرسونه (نقل به مضمون) و من باز هم حرمت نشکستم:)) و انتظار نداشتم که ٦٠٠تا پیشرفت کنم:) فقط دعا میکردم که باز هم افت نکنم چون بیشتر اوقات افت میکنم سخت جمع میشه:/ عمومی البته ٢٠٠تا افت داشت که مهم نیست:) 

شاد باشید و از زندگی تون لذت ببرید:)

+ قالب چطوره؟ ؛))) دلم نیومد قالب شما رو استفاده کنم:(

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد…

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶
  • ۱۵:۵۲

پروردگار من...

اگر تکیه گاهم تو نباشی

بسیار زودتر از آنچه که در تصور آید ، فرو میریزم...

مهربانا

قلبم را آنچنان متغیر کن

که دنیا را دمی بی تو نخواهم

و بال پروازم ده تا همچون پروانه ها‌ سبکبار باشم

و ترجمان عشق تو گردم ...

پروردگارا

حالم را آنچنان کن

برای رضای تو

انصاف بورزم و مهربانی کنم

و بندگانت را چون نشان خلقت از تو دارند ، شایسته اکرام بدانم...

اگر زمانی صاحبِ دختر بشم…

  • آمانیتا موسکاریا🍄
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶
  • ۰۲:۰۵

روی تختم دراز کشیده بودم و چشم دوخته بودم به دیوار مقابلم! دیواری که با عکس پرنسس های والت دیزنی کمی از خشکی و خشنیِ اتاق بی روحم کم کرده! اتاق من عاری از هرگونه سرزندگی یا نشانه ای از حیاته! فکر کردم! سیندرلا، زیبای خفته، دیو و دلبر، سفید برفی… قهرمان این قبیل داستان ها چه کسیه؟ دختر زیباروی داستان یا پسر قدرتمند؟ مسلما پسر قدرتمند! وجه اشتراک همگی این داستان ها یک موضوع بیشتر نیست! یک دختر ضعیف و بدبخت رو به تصویر میکشن که این بدختی از داستانی به داستان دیگه فرق میکنه! این دختر منتظر میشینه که یه پسر بیاد از تمام درد و رنج ها نجاتش بده و به اوج خوشبختی ببرتش:/ مثلا سیندرلا که نام آشناتره رو با اجازه ی شما نقد میکنم:

شخصیتی اول داستان دختری به اسم سیندرلا است که در چنگال نامادری و دو ناخواهریش اسیره. انواع و اقسام درد و رنج ها رو متحمل میشه و البته بسیاااار زیبا و دلرباست. از اون طرف یه پرنس هست، یه جادوگر هست و یه گربه و یه تعداد موش و اسب و حیوون:| و نهایتا سیندرلا با قلب مهربونش و جادوی عشق واقعی از بدبختی ها نجات پیدا میکنهو به جایی میرسه که آرزوی خیلی از دخترای اون زمان بوده بی آن که کوچیک ترین تلاشی براش انجام بده...

اولین بار ٢.٥ساله بودم که سیندرلا رو دیدم اون هم به زبان اصلیِ بریتانیایی:/ و بار دوم نسخه ی دوبله شده اش توسط گلوری اینترتیمنت. یک دختر بچه ی ٢.٥ ساله چه درکی از واقعیت های زندگی داره؟! یه چیزی کمتر از هیچی! این همه آسمون ریسمون بافتم که برسم به اینجا! همگی داریم در حق دخترها ظلم میکنیم. از بچگی بهشون القا میکنینم که شما ضعیفید! شما به تنهایی از پس هیچ مشکلی بر نمیاید! شما باید مدام منتظر کمک باشید! کمک به هر نحوی! از جانب جنس مخالف یا جادو یا دعا یا هرچی! ما قوی بودن رو به بچه ها یاد نمیدیم! یادشون میدیم که برای موفق بودن باید زیبا بود و ظاهر مناسب داشت. باید منفعل بود تا کارها خودشون خود به خود رو به راه شه:| ما به دخترها روحیه ی جنگندگی رو آموزش نمیدیم بلکه جنس درجه دوم بودن رو یادشون میدیم! وقتی این افکارِ پوسیده از بچگی توی ذهن ریشه بزنه محاله که بشه چند سال بعد تغییرش داد! و خب هیچ کدوم از اتفاقاتی که ازشون نام بردم آگاهانه رخ نمیده. هدف اینه چند ساعت سربچه گرم شه و وقتش بگذره… اما به چه قیمتی؟! این که همیشه تو سری خور باشه؟ چرا نباید همون گذران وقت طور دیگه ای باشه؟ مثلا با تعریف کردن بیوگرافی مشاهیر زن و زنانی که در سراسر دنیا حضور داشتن و تاثیر گذار بودن! اولِ اولش به عنوان یه مسلمان حضرت زهرا(س)! یا از شخصیت های مورد علاقه ام ماری کوری برنده نوبل در ٢رشته ی شیمی و فیزیک، مادر ایرن کوری و همسر پیر کوری که اون دو هم صاحب جایزه ی نوبل هستن. و هزاران زن گمنامی که یه تنه بار زندگی رو شرفتمندانه به دوش میکشن بی آنکه زنیت شون مانع بشه یا حتی زیر سوال بره… اگه زمانی صاحب دختر بشم سعی میکنم قوی بودن رو بهش یاد بدم. بهش ثابت کنم که اگه زمین خورد منتظر نمونه که کسی بیاد و دستش رو بگیره. واقعیت ها رو براش نمایان میکنم و از رویایی فکر کردن دور نگهش میدارم. احساساتش رو تا حدی منطقی بیدار میکنم و اجازه میدم تا بیشتر خشن و جنگجو بار بیاد. احساس و عاطفه برای دختر لازمه اما کافی نیست! این که چطور و کجا ازش استفاده کنه یا مهارش کنه قسمت مهم ماجراست… براش از تمام زنان موفقی که میشناسم میگم و یادش میدم توی این بازی زندگی نقشش رو خودش انتخاب کنه و خودش کارگردان زندگیش باشه:) نه پرنس بیاد و قهرمان داستان زندگیش بشه… همنطور که نقش اول داستان زندگیش خودشه باید قهرمانش هم خودش باشه:)

+ نامه ای به دختری که بعدا زاده خواهد شد مثلا :دی دخترم! ببین مامانت از همین الان به فکرته:) تو هم برای مامانت دعا کن فعلا کنکورش خوب شه تا بعد بابای بیچاره ات که معلوم نیست چه گناهی به درگاه خدا کرده بیاد باهاش مزدوج شه بعد مامانت با شیوه ی نوینش تربیتت کنه:))) مامانت یک عدد روانی بود همین :دی

همیشه همینطور نمی ماند
یک روز که تصورش را نمی کنی
جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
٩٦/٨/١٧
_________________
وقتی رفتی تا آخر برو...
وقتی ماندی تا آخر بمان...
این تن، خسته است...
از نیمه رفتن ها، از نیمه ماندن ها...
۹۷/۲/۶
کلمات کلیدی
موضوعات